#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_154
همانطور که آن دو با هم حرف می زدند، نارسان در فکر نقشه ی خود بود.
شادان با چشم به شایان علامت داد.
شایان که منظور شادان را فهمیده بود، ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت و به سمت عقب برگشت.
نارسان با تعجب به او نگریست.
دیری نپایید که جواب سوالش را فهمید.
شایان این گونه توضیح داد:
-شادان هفت سالش بود که رفت آلمان. خب کشور آلمان هم کشور آزادیه ...
و قضیه را به او گفت.
نارسان با اینکه تعجب کرده بود ولی می توانست حدس بزند.
ولی برایش مهم نبود.
همین چهار روزی که در زندان به سر برده بود برای هفت پشتش بس بود.
وقتی نگاه های پر سوال شادان و شایان را روی خودش حس کرد، سرش را به سمت پنجره چرخاند.
فعلا نمی خواست چیزی بگوید.
romangram.com | @romangram_com