#عشق_چیز_دیگریست__پارت_95
- (آروم از جیب کتش یه دونه گل ارکیده سفید رو در میاره و روبروی رها می ایسته و با نگاهی لرزان و داغ و دستایی سرد گل رو داخل قسمت بالای موی رها که یک شینیونه نیمه گل مانند شده فرو میکنه و نگاه طوفانیش رو به روی رها می پاشه و بوسه ای نرم و آروم روی چشم رها میگذاره.)
- بوسه ای که رها برای اولین بار تجربه میکرد. بوسه ای پر از پاکی و خاص. تا به حال کسی چشماش رو نبوسیده بود. شاید اگر چنین بوسه ای رو لمس نمیکرد همیشه تو ذهنش و به نظرش احمقانه ترین جا برای بوسیدن بود. اما از نظر بزدان این نگاه اونقدر پاک و دست نخورده بود که به جای یکبار باید هزاران بار بوسیده میشد. یزدان لرزش آنی رها رو از این بوسه حس کرد. با تمام وجودش و این نخستین گرما رو برای شروع این جنگ بهش داد. جنگی که حالا کاملا درک میکرد که فقط محبتی پاک و خالص و نچشیده از طرف رها میتونه برش پیروز بشه. دستای رها رو که هنوز سرد و لرزان بود آروم توی دستش میگیره و با هم از اتاق بیرون و به سمت سالن و شروعی نو پیش میرن.
- توی سالن حدودا 100 نفری هستند واین رها رو متعجب میکنه چرا که حتی نمیدونه کی و چه کسی اینهمه مهمون رو دعوت و اسباب پذیرایی رو هم آماده کرده. 2 گارسون به همراه زهرا خانوم مشغول پذیرایی از مهمونها هستند. براش واقعا جالبه خیلی از این فامیل ها رو انگار اولین باره میبینه. خوب تعجبی هم نداره چون سالهاست که از کل فامیل بریده. گاهی در حال سلام و احوال پرسی حتی فکر میکرد این یکی از فامیلای یزدانه قطعا ولی زمانیکه چند لحظه ای شخص حرف میزد تازه میفهمید که نه اشتباه میکرده. شاید تو کل اون سالن یکی رو خیلی خوب میشناخت و اون هم کسی نبود جز هرجان با اون نگاه طوفانیش. ناخوداگاه اون نگاه لبخند پیروزی رو روی لبش میاره. انگار شکست هرجان همیشه براش یه تفریج لذت بخشه. قطعا هیچ حسی به یزدان نداره اما اینکه میبینه هرجان بهش نمی رسه ناخوداگاه این لذت رو تو وجودش میاره.
- رها مثه یه مجسمه به دنبال یزدان کشیده میشد و به همه سلام و خوشامد میگفت. انقدر تو ذهنش فکر داشت که فرصتی برای دقیق شدن به اطرافش نداشته باشه. با بوی اسپند دوباره به زمان حال برمیگرده. زهرا با خوشحالی اسفند رو بالای سرش میگیره و آتیش داخل ظرف رو فوت و به این ترتیب دود و بوی اسفند با غلظت بیشتر توی هوا پخش میشه و تو صدای زهرا که ورد همیشگیش رو تو روی رها میخونه و بعد فوت میکنه گم میشه. و لحظه ای کوتاه اسفند رو بالای سر یزدان میگیره و یزدان چیزی رو توی دست زهرا میگذاره و ازش تشکر میکنه و زهرا با یه لبخند یکبار دیگه اسفند رو بالای سر رها میگیره. دود، نفس رها رو تنگ میکنه و تک سرفه رها اشاره ای برای دور شدن سریع زهرا و حرکت یزدان به سمت دیگۀ سالن میشه.
- رها عسل رو میبینه با خنده ای بر لب که به سمتش هجوم میاره. ناخودآگاه کمی خودش رو عقب میکشه که عسل خنده ای بلند سر میده
- وای رها خیلی ترسو شدی. نا امیدم کردی دختر. چقد خوشگل شدی. (آرام کنار گوشش): نکنه میخوای پاک عقل و هوش از سر این آقای دکتر ما ببری؟ (و با لبخند به سمت یزدان بر میگرده و بهش تبریک میگه): وای دکتر نیکنام خدا به دادتون برسه. تو رو خدا یه وقت کمکی چیزی برا درست کردن این رهای ما داشتین تعارف نکنینا. تو یه چشم به هم زدن در خدمتیم. (دوباره رو به رها): تو رو قران رها کوتا بیا انقد اون دندونا رو به هم فشار نده. لاقل یه امشب آدم باش و آبرو داری کن. نذار همه بفهمن چه چیزی قالب کردیم. یه لبخند عزیزم.
- شانس آوردی همه چش دوختن به من والا حالتو حسابی جا میاوردم.
- رها جان مامان بیا پیش عمه اعظم دو دیقه بشین. عمه بزرگته فردا دلخور میشه.
- وای مامان یعنی چی که دلخور میشه.
- رها جان عوض اخم و تخم اگه بیای تا چشم هم بذاری دو دیقه هم تموم شده و ایشونم دلخور نمیشن. کاری نداریم که. عوض اینکه اینجا وایسیم اونجا میشینیم. خستگیتم در میره.
- من از صبح پام دراز بوده. خسته ام نیستم. خودت خسته ای بهانه نیار. بریم.
- یزدان تنها سکوت میکنه چراکه اخلاق رها رو میدونه. کافیه ادامه بده تا رها جری تر و اخماش تو هم تر بره و اصلا دلش نمیخواد امشب چنین صحنه هایی از رها ببینه.
romangram.com | @romangram_com