#عشق_چیز_دیگریست__پارت_94


- (با گرمی و مجبت): سلام رها خانوم. حال شما؟ آفتاب از کدوم طرف در اومده که ما صدای شما رو میشنویم؟

- فقط زنگ زدم بابت لباس تشکر کنم. ممنون. زحمت کشیدی. انذازه بود ممنون.

- بدارم به عروسم یه کم امیدوار میشم. خواهش میکنم. اصلا قابل تو رو نداشت. هر چند لذت این خرید قطعا به لذتی که با هم میرفتیم خریدنمیرسه ولی خالی از لطف هم نبود. این بار سلیقه بده من رو قبول کن تا ایشالا از رفعه بعد با خودت بریم. خوب عزیزم اگه با من کاری نداری الان عجله دارم. یه مریضه اورژانسی دارم. فعلا

- خدافظ.

- یزدان نه مریض داشت ولی نه اونقدر اورژانسی که مجبور باشه رها رو قطع کنه. اما از رفتار سرد رها میتونست عکس العمل احیانیش رو بعد از سکوت یزدان و جواب دادنه بهش کاملا حدس بزنه و نمیخواست تو بهترین روز زندگیش فرصت یه برخورد و رفتار نا به جا رو به رها بده. اینجوری خیلی بهتر بود. خوشبختانه رها یه خصلت خوب داشت اونم اینکه چیزهای پیش پا افتاده و این بحث های کودکانه اش رو اگر فرصتی برای بیانش پیدا نمیکرد به همون سرعتی که به ذهنش اومده بود از ذهنش هم بیرون میرفت. و یزدان این رو به خوبی میدونست. هر چی بود لااقل یه تشکر هرچند سرد مهمونش کرده بود و این برای یزدان که عادت کرده بود هیچوقت هیچ کاری رو با چشم داشت انجام نده، دنیایی ارزش داشت.

رها دوباره نگاهی به خودش کرد و از آینه فاصله گرفت. باید خوشحال می بود. یا لااقل اینطور تظاهر میکرد. دیگه خیلی دیر بود برای هر حرفی یا پشیمونی ای. هر چند اگه یزدان آدمه عوضی ای هم بود رها اهل کم آوردن جلوش و یدک کشیدن اینکه ترسو جا زد رو نداشت. لااقل خوبیش به این بود که یزدان همه چیز رو در موردش میدونست وگرنه معلوم نبود میخواس چطوری لام تا کام حرفی نزنه و دوومم بیاره. یزدان خوب بود. خیلی کاری به کارش نداست. فقط یه کم باید کمتر تندی میکرد تا همه چی حل شه. خوب راه سختی ام نیست. به یه بچه که مال خودش باشه می ارزه. آره فقط یه مدت باید تحملش کنه. بعد اصلا یه نفر رو واسش پیدا میکرد که عاشقش شه و دست از سرش برداره. مگه نمیگن از مردا دو دیقه کافیه چشم برداری تا سرشون یه جا دیگه گرم شه. خوب خودش سرگرمی رو براش پیدا میکرد. با این فکر ناخوداگاه دوباره خنده رو لباش برگشت. همزمان در اتاق باز و یکی وارد شد.

- (با غر غر): وای زهرا اومدم دیگه. کشتی منو. اصلا مگه عروس بی داماد میره سلام علیک کنه با کسی. اه. بذا یزدان بیاد منم میام. اصلا راس میگی برو به اون زنگ بزن 4 تا فحش بهش بده که روز نامزدیشم چسبیده به اون بیمارستان و مریضای اورژانسیش.

- نه به اون لبخند نه به این اخم وتخم. سلام رها خانوم گل خودم. باز که پشتت رو نگا نکرده تیر بار شروع کردی.(با خنده): پیغامتون رو سریعا به این آقای دکتر بی فکر رسوندم. گفتم بابا عروس خوشگلت الان بد خلق میشه باز دوباره ها.(همزمان دستای رها رو توی دستش گرفت و آروم بوسه ای روی اونا زد و با لذتی وصف نشدنی خیره به صورتش شد.): رها ماه شدی. هر چی نگات کنم سیر نمیشم. این لباس تو تن تو یه جلوه دیگه پیدا کرده. اصلا زمین تا آسمون با چیزی که من خریدم فرق میکنه.(هی به این پسره میگم بیا تا این عروسکت دلتنگت نشده. میگه بیام میزنتم): وای رها میخوام همین الان بدزدمت ببرم یه جا که فقط خودم تماشات کنم. انقد نگات کنم تا بلکه یه کم سیر شم.

- بیخود. چشاتو درویش کن باز پر رو شدی. در ضمن اصلا هم دلتنگ جنابالی نبودم. حالام برو تا منم بیام پایین.

- نه دیگه رها خانوم. اول اون اخماتو باز میکنی بعدم دوتایی با هم میریم پایین. البته عجله ای نیستا. کار داری من همینجا میشینم تا به کارت برسی.(نگاهی شیطنت بار و یه لبخند)

- نخیر من کاری ندارم میتونیم بریم.


romangram.com | @romangram_com