#عشق_چیز_دیگریست__پارت_96
...
ساعت حدوده نه و نیم شبه و گارسون ها مشغول آماده کردن میز برای صرف شام.
- وای انقدر گشنمه که حد نداره. پامم درد گرفت انقد رقصیدم. من نمی فهمم کی گفته هر کی عروسه باید دم به دیقه اون وسط باشه؟ اه
- رها جان میدونم خسته شدی ولی لبخند بزن عزیزم. زشته. الان کم کم شام رو میکشن میری هم سیر میشی هم میشینی خستگیت در میره. پس یه کمه دیگه هم تحمل کن و لبخند یادت نره
- (با حرص): توام گشتی منو انقد گفتی لبخند بزن. انقد الکی لبخند زدم دهنم یه وری شده. بیا بشینیم دیگه.
- هنوز ننشسته عسل از دور با حالی پریشان و مستاصل به طرف یزدان و رها میاد.
- هان چیه؟ چی شده عسل؟ چرا اینجوری شدی تو؟ نکنه رضا در رفته تا چشم ازش برداشتی؟(یه لبخند)
- وای رها تو بازم بیمزه شدی؟ رو پله سر خوردم ترسیدم. برو یه آب قند بیار برام. ... د برو دیگه چرا منو تماشا میکنی؟
- عسل حالت خوبه؟ مثلا من شخص مهمه این مهمونیم ها. برو به یکی دیگه بگو. پاک قاطی کردیا.
- (با عصبانیت): حالا نمی میری اگه بری یه آب قند بیاری که. آنچنان چسبیده به یزدان که ... شوهر ندیده....
- ضربه برای بلند کردنه رها کافی که هیچ زیادم بود. یزدان نقطه ضغف شدیده رها بود و عسل به موقع از این نقطه ضعف برای تنها شدنه با یزدان استفاده کرده بود.
romangram.com | @romangram_com