#عشق_چیز_دیگریست__پارت_87

- کم کم جو حالت سنگینیش رو از دست میده و اینبار دکتر شایگان رو به یزدان: یزدان جان پسرم پاشین برین دنبال کارتون دیگه. حرفای ما برا شما جذابیتی نداره که. پاشین بابا. رها بابا پاشو.

- یزدان بلند میشه و رها رو هم دعوت میکنه سری به کتابخونه بزنن و به این ترتیب از جمع جدا میشن.

- رها رو به کتابخانه زل زده به کتابها و سعی داره تا هر طور که شده به خودش مسلط بشه تا راحت تر بتونه پیروزه این جنگ رو به آغاز بشه و یزدان هنوز هم محو رها. لحظه ها انقدر کند میگذرن که رها رو به مرز جنون کشوندن ولی یزدان باز هم در سکوته مطلق. به ناچار رها این سکوت رو میشکنه: خوب؟

- چی خوب؟

- هیچی بابا.

- رها نمیخوای جوابم رو بدونی؟

- میدونم لازم به پرسیدن نیست

- پس میشه به منم بگی؟

- وا جواب تو رو من بهت بگم. برو بابا. خدا شفات بده.

- رها در مورد شرطات وقتی داشتی میذاشتیشون اصلا بهشون فکرم کردی؟

- (با عصبانیت): به من حق نداری توهین کنی.

- رها اولا سعی کن با من حرف میزنی خودت رو کنترل کنی. این طرز حرف زدن و جبهه گیری بیجا اصلا درست نیست. دوما من توهینی نکردم. فقط ازت یه سوال پرسیدم.

romangram.com | @romangram_com