#عشق_چیز_دیگریست__پارت_86
- (فرانک در حالیکه از شنیدن این خبر و اینکه این پسر که از هر نظر بدون عیب و ایرادی بود و از همه مهمتر تنها کسی بود که رها رو تحت کنترل گرفته و کمکهای زیادی بدون هیچ منتی به همه شون کرده بود،رو به همین آسونی با یکسری شروطی که میتونست حدس بزنه قطعا بی منطق بوده، از دست داده، ناراحت بود نقاب بی تفاوتی رو دوباره به چهرش زد و با تمسخر ): رها واقعا یزدان بهترین بود که خیلی راحت از دست دادیش. برات متاسفم. ولی فرقی در اصل موضوع نداره. اونا اومدن با گل و شیرینی اومدن و ما هم حالا ادب حکم میکنه که این کارشون رو جبران کنیم پس زود باش.
- با خواست رها به جای گل یه گلدونه ارکیدۀ سفید خریدن و یک کیک شکلاتی بی بی که رها خیلی دوست داشت.
....
- به عکس یزدان که کت و شلوار و کروات لباس همیشگیش بود، این اولین باری بود که یزدان رها رو با لباس رسمی میدید و الخق که چیزی که مقابلش داشت میدید قدرت هر گونه تکلم رو ازش گرفته بود. الحق که چیزی کم نداشت. دلش میخواست میتونست رها رو در آغوش بگیره. دست رو موهاش بکشه. اون صورت رویاییش رو توی دستاش بگیره. دلش میخواست دنیا تو همون لحظه متوقف بشه. یزدان آنچنان محو رها شده بود که نه چیزی میشنید و نه کسی رو میدید....
- (با خنده): نگا بچه ام چه جوری مات مونده. یزدان مامان نمیخوای گلدون رو از رها جون بگیری؟ دستش خسته شد مادر
- ...ها... ا.... ب... ییخشید اصلا حواسم نبود... سلام. مرسی. ممنون... شما خودتون گلید دیگه چرا زحمت کشیدین؟
- رها حال یزدان رو کاملا درک میکرد. انگار دقیقا یاشا جلوش بود. با همون نگاه شیفته و بی طاقت. قطعا تنها چیزی که یاشا رو به آرامش رسونده بود همون بقل کردن رها بود که حالا یزدان ازش محروم بود. همیشه فکر میکرد یزدان زیادی غلو کرده بوده اون زمان و رها آنچنان هم به خیره کننده نمی شد اگر این کت و دامن رو در اون شب هم یاشا میگذاشت که بپوشه. اما حالا با دیدن یزدان و عکس العملش حق رو به یاشا میداد.
- بزها مادر حرفمو پس میگیرم. همیشه همینجور به خودت برس. من که نتونم چشم ازت بگیرم دیگه تکلیف یزدان که روشنه.
- رها تنها سرش رو از شرم پاسسن انداخته بود تا صورت داغش رو که قطعا از قرمزی زیاد بود از دید همه مخفی کنه. اما گیتی از هر فرصتی برای ایجاد یه نزدیکی و مطمئن کردنه پسرش برای انتخاب رها استفاده میکردو چون از کلافگی این چنر روزۀ یزدان تقریبا حدس زده بود که مشکلاتی در بین هست که یزدان رو تو انتخاب مردد کرده. اما انقدر پسرش رو فهمیده و عاقل میدونست که نخواد دخالتی در تصمیم گیریش و یا حتی سوالی در این مورد بپرسه. میدونست یزدان اگر چیزی رو بخواد قطعا به دست میاره و مشکلات و سنگ های جلوی پاش رو هم به آسونی میتونه بر داره. با نگاهی دوباره به رها رو به یزدان میکنه و : یزدان مامان الان که وقته سرتو پایین گرفتن نیست. سرتو بالا بگیر پیش نمی یاد رها جون رو اینجور سر به زیر و سرخ و سفید ببینی ها(یه لبخند)
- یزدان با نگاهی خندان و پر از حرف و ستایش سرش رو بالا میگیره و دستی پشت رها میکشه و رو به مامانش: مامان داشتیم؟ رها جان رو اذیت نکنین دیگه.
- به به چشممون روشن آقا یزدان. هنوز هیچی نشده و زن ذلیلی و ... خجالت بکش پسر منه بابات انقد تابلو نیستم که تویی... (دستی به پشت یزدان میزنه و میخنده)
romangram.com | @romangram_com