#عشق_چیز_دیگریست__پارت_81
- رها با عصبانیت هز جاش بلند میشه و رو به یزدان : یزدان الان وقته مناسبی برای لجبازی نیست. منو درک کن.گفتم نه یعنی نه.
- (با عصبانیت و بی حوصلگی): خودت بهتر میدونی من نه اهل لجبازی هستم نه اصلا این حرف برام معنا شده هست. شما گفتی میخوای ازدواج کنی. من هم میخوام بیام خاستگاریت. یا شروطت رو می پذیرم و با هم ازدواج میکنیم یا نمی پذیرم و خود به خود همه چیز کنسل میشه. شما هم که از ظاهر امر اینطور مشخصه که برات اصلا فرقی در اینکه همسرت کی باشه وجود نداره و فقط میخوای با یکی ازدواج کنی. نه عشقی در بینه نه چیزه دیگه ای. پس بیخود خودت رو اذیت نکن. منم یه آدمم. اصلا تو ایتطور فکر کن که من دوست دارم و با علاقه پیش قدم دارم میشم. با اجازه.
- یزدان میدونست که شرط رها قطعا یه چیز معمول نیست و بالطبع هر کسی هم نمی پذیره اما چیزی که براش سوال شده بود این بود که اون از این ازدواج بدون عشق که حتی آدمش هم مهم نباشه چه چیز ارزشمندی رو میخواد به دست بیاره. گاهی فکر میکرد که این هم یه بهانه جدید برای خلاصی از عمل کردنه و لحظه ای بعد فکر میکرد که شاید رها از اینهمه خالی شدن ناگهانی زندگیش خسته شده و دنبال یه مرحم برای خستگی هاش، یه شونه برای اشکاش و یه سینه برای فرو رفتن و دلدلری گرفتنه. اما هر چی بود یزدان وارد این بازی شده بود و احساس پشیمانی هم نمیکرد. بودن در کنار رها به هر شکلی براش بهترین بود.
- رها از لحظه ای که به اتاقش وارد شد شروع به دعوای با اون یکی رها کرده بود. رهایی که توی چاهی انداخته بودش که دیگه هیچ راه فراری نداشت. قطعا نمی تونست به همین سادگی شرطش رو به یزدان بگه. یزدان آدمی نبود که زیر بار چنین چیزی بره و کافی بود که اصل ماجرا رو بفهمه تا تمام پل های پشت سر رو برای رها خراب کنه. رها واقعا در پشت این تصمیم دنبال چیز دیگه و متقاعد کردن خوانوادش برای کار دیگه ای بود. چ.ن رها اصلا قصد ازدواج نداشت و فقط با این دستاویز و بعد از مدتی که هیچکس حاضر به ازدواج با چنین شرایطی نشد پدر و مادرش رو تحت فشار برای انجام کاری که این چند وقت تمام فکر و ذهنش رو پر کرده بود ، بگذاره تا اونها هم برای اینکه رهضی به این عمل بشه باهاش موافقت کنند.
- و تازه قسمت بدتره ماجرا این بود که اگر یک در هزار یزدان شرطش رو قبول میکرد میخواست چیکار کنه؟ چطور باهاش ازدواج میکرد وقتی تمام وجودش پره یاشا بود. وقتی... اون شب نه رها تونست تا صبح بخوابه نه یزدان.
- روز بعد توی بیمارستان رها و یزدان از هر زمان دیگه ای با هم غریبه تر و سر سنگین تر بودن. این تیرگی اونقدر واضح بود که حتی روی رفتارشون هم اثر گذاشته بود. عصبانیت ها و بی حلی های رها به مراتب بیشتر از یزدان به چشم میومد و این شاید به این دلیل بود که یزدان یاد گرفته بود بین محیط کار و زندگی شخصیص مرزهای لازم رو رعایت کنه اما رها اصولا چنین چیزی رو حتی یاد هم نگرفته بود. یزدان موقع خروج از بیمارستان به سمت رها رفته و یکبار دیگه به اون یاداور شد که ساعت 8 به خونوادش منزلشون خواهد بود و بدون انتظار برای شنیدن پاسخی از طرف رها خداحافظی و از در بیرون رفت.
- یزدان بالاخره با استرس و وسواس زیادی کت و شلوار طوسی و پیراهن صورتی رنگش رو انتخاب و می پوشه. بعد از اون کروات زمینه طوسیش رو که راههایی از تم های مختلف صورتی روی اون رو گرفته میزده و با عجله از پله ها پایین میاد و رو به مادر: مامان من میرم گل و شیرینی رو میگیرم تا شما و بابا حاضر بشین.
دست گل سفارشی یزدان یه گلدون کریستال مملو از شاخه های ارکیدۀ سفید و رزهای درشت صورتی چرکی بود که با زیبایی تمام در کنار هم قرار گرفته بودن تا زیبایی و سلیقه صاحبش رو هرچه نمایان تر به منصۀ دید بگذارند.
یزدان با دقت و وسواس تمام گل ها رو روی صندلی فیکس کرد و به دنبال پدر و مادر رفت و از اونجا به منزل رها.
نوعی دستپاچگی در توام حرکات یزدان به چشم میخورد که خودش هم باورش نمی شد. همیشه براش جالب و تا حدودی هم خنده دار بود که پسرها و دخترها همیشه روز خواستگاری یه نوع دستپاچگی تو تمام حرکاتشون وجود داره که گاها ام باعث خرابکاری های بس شیرین و به یاد موندنی میشه، اما هیچوقت تصور نمی کرد که روزی خودش هم دچار همین استرس ها بشه. حالا براش خیلی جالب تر شده بود که ببینه عکس العمل رها چطور خواهد بود و آیا این استرس ها رو در اون هم خواهد دید یا نه؟
(ضربه ای به در و منعاقب اون ورود فرانک به اتاق رها): رها مامان چرا تو تختی تو هنوز؟ دکتر نیکنام و خونوادش اومدن. زشته مادر بدو ... بدو پاشو یه لباس عوض کن یه دستی به سر و روت بکش بیا پایین.
(رها غلطی روی تخت زد و پشت به مادرش) : من نمیام مامان. دیروز بهش گفتم. به من ربطی نداره. بگو جوابم منفیه و برن.
romangram.com | @romangram_com