#عشق_چیز_دیگریست__پارت_82
(فرانک با عصبانیت): رها من و بابات آبرو داریم جلو پدر مادرش. بلند شو خمین الان و بیا پایین. اگر جوابتم منفیه بعدا وقتی مادرش زنگ زد برا جواب گرفتن میگیم. الان پا میشی میی بی چونه.(و از در بیرون میره)
چاره ای نیست. با عصبانیت از یک سو و استرس رو برو شدن با یزدان از طرف دیگه به ناچار بلند و به عکس تمام دخترا تو چنین مجالسی بدون هیچگونه آرایشی و با یه بلوز و شلوار جین ساده و موهایی که با گیره بسته شده از در بیرون و به سمت سالن پذیرایی در طبقه پایین میره. با هر قدمی که به سالن نزدیکتر میشه این استرسی که تو وجودش هست بیشتر میشه. احساس میکنه که این استرس با تمام استرس هایی که همیشه تو زندگیش داشته متفاوت و به نوعی عجیبه. انگار تفاوتی نمیکنه که هدفت از ملاقات یه خواستگار چیه. انگار صرفه این لفظ کفایت میکنه برای بوجود آوردن چنین استرسی.
حالا کاملا به افراده توی سالن دید و تسلط کامل داره. در اولین نگاه این یزدانه که تو چشمش اونقدر پر رنگ جلوه میکنه که خودش هم تعجب میکنه. پسزی قد بلند، شیک و برازنده رو مقابلش میبینه که با متانت تمام روی مبل پا روی پل انداخته و با سری رو به پایین تنها نقش یک شنونده رو بازی میکنه. دوز تر دکتر نیکنام بزرگ رو میبینه با کت و شلواری شیک و کروات زده که با لذت فراوان در یک بحث احتمالا شیرین با پدرش هست. و دورتر گیتی جون رو میبینه با لباسی به غایت شیک و برازنده در حال صحبت با مادر.
یه لحظه از خودش و اینهمه بی احترامی ای که به این جمع با طرز لباس پوشیدنش کرده ناراحت میشه اما درست زمانیکه تصمیم میگیره تا به اتاق برگشته و تغییری در لباس و وضع آشفتۀ خودش بده با نگاه درخشان یزدان روبرو میشه. نگاهی که توش ناراحتی موج میزنه. شاید رها رو لا فهم و شعور تر از اون میدونست که با چنین وضعی رو بروی پدر و مادرش ظاهر بشه اما مجالی برای ادامه این فکر به خودش نمیده و با یه لبخند این ناراحتی رو پنهون و با نگاهی خاص رها رو تا پایین پله هل هدایت میکنه.
چمع با صدای آرام رها به سکوت میشینه و تمام نگاه ها به سمت رها بر میگرده. نگاه مادر گویای تمام حرفهای نگفته و سرزنش های لازم به رها هست. سرزنش هایی که رها برای اولین بار بهشون حق میده اما چاره ای و راه حلی براشون نداره.
- سلام خانوم دکتر عزیز خودمون. خوبی عزیزم؟
- سلام عزیزم. خوبی رها جان؟ ماشالا هر چی بپوشی و حتی بی آرایشتم قشنگه. بیا مادر بیا بشین پیش خودم ببینم...
- رها با سری رو به پایین از کنار یزدان میگذره و تنخا به گفتن سلامی کواه کفایت میکنه.
- الهی فدات بشم. نگا چه سرشم انداخته پایین. عزیزم ما که غریبه نیستی که اینجور غریبی میکنی. رها جان سرتو بالا بگیر که از این صحنه ها که یزدان رو با این رنگ و روی قرمز از خجالت بخوای ببینی شاید دیگه پیش نیادا.
- با این حرف ناخوداگاه یزدان قرمز تر و رها آرامش بیشتری پیدا میکنه و با یه لبخند باز سرش رو بالا میگیره. شاید اگه زمان دیگه ای بود و چنین موقعیتی نبود بهترین لحظه برای سر به سر گذاشنت یزدان و خالی کردن دق و دلیش بود.
- با ورود رها کم کم صجبت ها سمت و سوی دیگه ای گرفت و بعد از دقایقی که به نظر رها به زور به چند ثانیه هم رسیده بود چیتی جون رو به فرانک جون اجازۀ یه صحبت کوتاه بین رها و یزدان رو گرفت و دقایقی بعد رها خودش رو دید که در حال بالا رفتن از پله ها به سمت اتاقش به همراهه یزدانه. انقدر فکرش مشغول این بود که حالا چه باید بکنه که یه لحظه حتی متوجه پلۀ جلوش هم نشد. در حال سکندری خوردن بود که با فشار دست یزدان دوباره به حالت تعادلیش برگشت.
romangram.com | @romangram_com