#عشق_چیز_دیگریست__پارت_80


- ا.... پس میشه اون شرط رو بفرمایید ما هم بدونیم؟

- نه. آدم همه توی زندگیشو برا همه بیرون نمیریزه. خیلی حرفا بین زن و شوهرا زده میشه که احدی هم هیچوقت نمیفهمه. پس بیشتر از این کنکاش نکنین.

- (با عصبانیت از جاش بلند میشه): پس دکتر نیکنام فردا شب با خانواده خدمتتون می رسیم برای امر خیر. تشریف دارین که؟ (و نگاه گزنده و طوفانیش رو به دیدگان رها میدوزه)

- (رها با دستپاچگی تمام یکباره از روی مبل خیز بر میداره و): نه.... شما نه. شما نمی تونین بیاین.

- (با عصبانیت): مثلا چرا؟ فکر میکنم حابظتون هم دچار مشکل شده.(باپوزخند): به خاطرتون میارم که فرمودین فرقی نمی کنه اون آدم کی باشه. و این وظیفه رو به مادرتون واگذار کردین.(سپس رو به فرانک): خانم نیکبخت اجازۀ جضور میدین؟

- من که از خدامه عزیزم. کی از تو بهتر.

- (سپس دوباره رو به رها میکنه): فکر نمیکنم دیگه مشکلی باشه. فردا خدمت میرسیم خانوم.

- گفتم نه.... (پا به زمین میکوبه و با عصبانیت): من نمیتونم شرطمو به شما بگم. نمیشه. اه.

- بهانه نیار رها خانوم. هر چی باشه با من کمتر رو در وایسی دارین. این مدت مشکلی با گفتن هر حرفی به من حتی فحش دادنه بهم نداشتین. پس قطعا هر شرطی باشه به من راحت تر میتونین بگین.






romangram.com | @romangram_com