#عشق_چیز_دیگریست__پارت_75

- یزدان کمکش میکنه تا بلند شه و آروم آروم و در حالیکه به خودش تکیه دادتش از حمام بیرون میبرتش و روی تخت مینشونه و به آشپزخونه میره و رباب رو صدا میکنه تا به رها کمک و لباسای خیسش رو عوض کنه.





*****





- ده روز با سرعت برق و باد گذشته و فردا به تهران بر میگردن تا پای رها رو از گچ باز و دوباره زندگی به روال سابقش برگرده. یزدان تو خودش بود و برعکس این مدت که سعی کرده بود با حرف زدن، سر به سر گذاشتن، گاهی دعوا گاهی خندوندن رها اون رو از این افسردگی و سکوتی که روز به روز بیشتر میشد بیرون بیاره، حالا حتی حوصله خودش رو هم نداشت. تمام مدت تو این فکر بود که بعد ده روز بودن با رها اون هم به فاصله چند قدم چطور از فردا میخواد دوری رها رو تحمل کنه؟ با اینهمه وابستگی میخواد چیکار کنه؟ هنوز خودش هم باورش نمی شد که بالاخره اون روزی رسیده که اونم از یکی خوشش اومده، که اونم دلش میخواد برا خودش خونه و خونواده ای داشته باشه. اما چطوری؟ هه. خنده داره. اینهمه آدم باید درست رو رها دست میذاشت؟

- رها هم تو خودش بود. داشت به اشن فکر میکرد که حالا من بعد بدون هیچ امید و آینده ای چیکار باید بکنه. انقدر پوچ و تو خالی شده بود درونش که خودش هم از اینهمه پوچی و بی هدفی به وحشت افتاده بود.

- یزدان بعد از یه سکوت طولانی بالاخره لب باز کرد واین قبل از اینکه رها بدونه پایانش چه خواهد بود خوشحال کننده ترین اتفاق دنیا تو اون لحظه بود. چرا که لااقل باز برای مدتی مجبور نبود به چیزی فکر کنه و سرش گرم میشد.

- رها میخوام باهات حرف بزنم. حرفایی که شاید دلت نخواد بشنوی.شاید آزارت بده. شاید باب میلت نباشه. اما باید بگم. رها قول میدی داد و دعوا را نندازی و مثه یه دختر خوب به حرفام قشنگ گوش بدی؟ بهت فرصت فکر کردن هم میدم تا یه تصمیم درست و عاقلانه بگیری. ها رها؟

- (با بی حوصلگی): تو بگو تا ببینم. فقط گفته باشم حوصله نصیحت ندارم.

- رها کی میخوای عمل کنی؟

romangram.com | @romangram_com