#عشق_چیز_دیگریست__پارت_74


.

.

.

- (دوباره همون خواب همیشگی. دوباره همون دریا. دوباره همون حال غرق شدن. و باز هم یاشا تنهاش میذاره. انگار این کابوس نمیخواد دست از سرش بر داره.)

- (یزدان که از صدای ناله های رها از خواب پریده به سمت اتاق رها خودش رو می رسونه ولی هنوز در رو باز نکرده پشیمون میشه و تصمیم میگیره از رباب کمک بگیره. به سمت اتاقی که از رباب خواسته در مدت حضورشون برای راحتی فکر و خیال رها مستقر بشه میره و با چند ضربه به در رباب رو از خواب بیدار میکنه): رباب خانوم شرمنده این موقع شب بیدارتون میکنم اما رها باز خواب بد میبینه. خواهش میکنم بیاید بیدارش کنید. میترسم تو وضعیتی باشه که حضور من معذبش کنه.

- رباب در اتاق رها رو باز میکنه و به داخل میره. رها رو از خواب بیدار میکنه و آروم نوازشش میکنه و به یردان هم اشاره میکنه که بیاد توی اتاق. با ورود بزدان گریه رها شدیدتر میشه و با همون استیصال دفعه قبل دوباره همون کابوس تکراری رو براش به زبون میاره. یزدان روی تخت و کنار رباب میشینه و آروم عرق روی پیشونی رها رو پاک میکنه و سعی میکنه با کلام آرومش کنه. رها از ترس دوباره اومدن اون کابوس به سراغش از رباب میخواد که پیشش بمونه. یزدان که دیگه دلیلی برای موندن نمیبینه با نگاهی نگران از اتاق رها بیرون میره و روی مبلی توی حال میشینه. دیگه خواب از سرش پریده. با خودش فکر میکنه که کاش راهی وجود داشت که این کابوس ها رو از رها جدا کنه.

- تا صبح دو بار دیگه هم رها از خواب پرید که دستای نوازشگر رباب دوباره خواب رو به چشمانش بر گردوند. ساعت 5 صبح بود که رباب از اتاق بیرون اومد تا بره نمازش رو بخونه و بعد به کارهای روزمره اش برسه. یزدان هم که دیشب خواب درستی نکرده بود از فرصت و سکوت و آرامش رها استفاده کرد و به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه. تو خواب بود که از صدای ناله های رها بیدار شد. ناله هایی که با صدای دوش آب در هم آمیخته بود. یزدان به سمت اتاق رها رفت و پشت در حمام ایستاد و لحظه ای به صداها گوش داد

- (رها داشت ضجه میزد): دیگه نمیتونم. دیگه خسته شدم از این کابوسا. دیگه این زندگی رو نمیخوام... نمیخوام.... یزدان منو ببخش... حق با تو بود من خیلی ترسو و بی اراده ام. من تنها راه مبارزه ای که بلدم همینه یزد...

- حرفهای رها زنگ خطر رو تو گوش یزدان زدن. حتی یک لحظه هم نباید تلف میکرد. با یه حرکت ناگهانی در حمام رو باز کرد و با کمال تعجب رها رو دید که گوشه حمام به خودش پیچیده با تیغی در دستش که معلوم نبود از کجا پیدا کرده. شیر حمام رو تا انتها باز گذاشته بود و بخار تمام حمام رو برداشته بود و همین باعث میشد که دید حیلی خوبی نداشته باشه. با عصبانیتی که پشت ترسش از آنچه که نباید رها بکنه پنهان کرده بود، شیر آب رو بست و به سمت رها خیز برداشت و روبروش قرار گرفت و با فریاد:بزن دیگه. بزن. بزن تا هم تو خلاص شی هم من. زود باش رها خانوم. بهت گفته بودم یه باره دیگه به سرت بزنه خودتو بکشی وای میستم تماشات میکنم. بزن اون تیغ رو رها. قول میدم نه جلوتو بگیرم نه ببرمت بیمارستان. زود باش عوضی. آدم احمقی مثه تو به درد این دنیا نمیخوره.

بزن رها معطل نکن. تو هیچ چیزی تو زندگیت جز یاشا وجود نداره که ارزشه زنده موندنت رو داشته باشه. نه چدرت ارزشش رو داره، نه مادرت، نه تمام اون سالایی که شب بیداری کشیدی که امروز بشی یه دکتر این مملکت، نه این دستایی که میتونه هر روز نوزادای زیادی رو با دستاش از ائن دنیای کوچیک به این دنیای هفت رنگ بیاره، نه هیچی دیگه. تو کی باشی که بخوای یه روزی خودت مادر یه بچه معصوم دیگه باشی؟ که بخوای گرما بخش یه خونه دیگه باشی. تمومش کن رها

_(با صدای کاملا گرفته به خاطر گریۀ زیاد و سرماخوردگیش تیغ رو روی زمین پرت میکنه): نمیتونم... نمی تونم یزدان... چرا اینجوری شدم؟ (روی پاهاش خم میشه و روی زمین مچاله میشه دوباره): یزدان دیگه طاقت ندارم. مدام کابوس. خسته شدم. عرضه هم ندارم خودمو بکشم خلاص شم. یزدان کمکم کن. دیگه کم آوردم.(و زار زار میزنه زیر گریه)


romangram.com | @romangram_com