#عشق_چیز_دیگریست__پارت_59
"کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد. شب برسه به فردا" شب یلدا بی تو معنا نداره. فال حافظ فقط وقتی تو باشی یلدا رو یلدا میکنه. هه تو که یلدا داری. یلدا... یلدا..."
"کی از سرود بارون قصه برات میسازه از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه." من خودم بارونم. ببین دارم می بارم.
" کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره" یاد من؟ مگه من اصلا برات وجود داشتم؟ اصلا منو دیدی؟ صدای شکستنم رو شنیدی؟)
- (هر لحظه سرعتش بیشتر میشه. حالا تقریبا با 130 تا سرعت تو جاده داره می تازه. حتی نمی دونه کجا داره می ره. فقط میخواد بره. یه جای دور. یه جا که از این کابوس بیدارش کنه)(حتی صدای بوق های ممتدی که از ماشین عقبی میاد رو هم تمی خواد بشنوه.)
- رضا اون خودشو به کشتن میده. رضا نکنه میخواد بلایی سر خودش بیاره؟(تمام امیدش به اینه که رها تو این دنیا نباشه باز. حتی تصور اینکه رها همه چیز رو درک کنه و بخواد بلایی سر خودش بیاره هم براش وحشتناک بود.) (دوباره دستش رو روی بوق میگذاره)
- (رها بسه. به جهنم. گور خودش کرده. رها عاقل باش. اون که تعهدی به تو نداشت. اون می خواست اونجا زندگی کنه و این تنها راه و تنها انتخابش بود. منطقی باش. مگه دوسش نداری؟ پس خوشحال باش که به چیزایی که خواسته رسیده. ندیدی با چه ذوقی اسم یلدا رو به زبون میاورد؟ تو چی کاره باشی که بخوای ناراحت شی یا این اداها رو دراری؟ رها دیگه وقتشه به خودت فکر کنی. یاشا رو فراموش کن. بسه اینهمه آزاری که به همه دادی. میخوای مامان باباتم از پا بندازی؟ رها؟ رهایی؟ خفه شو دیگه به من نگو رهایی. فهمیدی؟ متنفرم از این لحن. و پاش رو با فشار بیشتری روی پدال گاز میذاره)
- (رضا زده به سرش. دیوونه شده. رضا اگه یه ماشین الان جلوش دراد چی؟ اگه به جایی بخوره؟ اگه تکادبشو از دست بده؟ رضا نگاش کن... چرا اینجوری میره؟ انگار اون فرمونه بی ساحابو ول کرده)
- (دیگه نمیخوام زنده بمونم. دیگه خسته شدم. اینهمه سال به یه امیدی صبر کرده بودم. زنده بودم. اما حالا دیگه هیچ امیدی ندارم. هیچی.... رها مگه به سرت زده؟ چرا چرت و پرت میگی؟ مثلا اگه خودتو بکشی چی میشه؟ فکر میکنی به کجا میرسی؟ از این دنیا میری تو یه دنیای دیگه. یه دنیای دیگه که بازم توش یاشایی وجود نداره. از اونجام باید هی این پایین و این دنیا رو نگا کنی و حسرت بخوری. زندگی مامان باباتو ببینی و غصه بخوری از بلایی که سرشون آوردی. یاشا رو ببینی که تو دلش بگه دختره واقعا دیوانه بودا. بعدم زندگیشو کنه. کنار یاسمین و یلدا. خنده های بچه شو، بزرگ شدنش رو قد کشیدنش رو تماشا کنه و لذت ببره. یزدانو ببینی که بگه واقعا احمق تر و بی اراده تر و بی منطق تر از این بچه ندیده بودم. رها مگه دیوونه شدی که اینهمه لذتی که میتونی داشته باشی رو از خودت بگیری؟ مگه یاشا چه تحفه ایه که بخواد اصلا فکر کنه تو به خاطرش خودتو کشتی؟ وای رها خیلی خلی. خوب یه راه بهتر پیدا کن. چه راهی؟ مگه من می تونم دیگه عاشق کسی شم؟ از همه مردا متنفرم کرد یاشا. دیگه زندگی برام معنی نداره. خوش به حالشو اون داره بچه دارم میشه اونوقت من...)(دوباره اشکاش با شدت بیشتری می باره. انقدر گریه کرده که به نفس نفس افتاده. درد بدی تو قفسه سینش پیچیده. فرمون از خون خشک شده دستش پوشیده شده و کم کم دردش رو داره احساس میکنه.)
- (صدای بوق های ممتدماشین عقبی هم کلافش کرده. با عصبانیت و داد): احمق. اگه سر هم میخواستی ببری دیگه با (سرش رو به سمت عقربه سرعت ماشین میگردونه که 150 رو نشون میده.ناگهان ترس تمام وجودش رو میگیره. این همون لحظه ست که پا سست میشه و ترس از مردن تمام وجود آدم هایی که در این موقعیت قرار گرفتن رو میگیره. دوباره با خودش کنکاش میکنه: رها ترس نداره که یه لحظه ست. رها یه لحظه نیست. فکر کن اگه نمردی؟ اگه فلج شدی؟ اونوقت یه عمر میخوای چیکار کنی؟ اگه سر و صورتت داغون شد یه عمر میخوای چیکار کنی؟ رها ببین بیا یه کاری کنیم. خوب تلافی کن. ها؟ ببین تو هم بچه دار شو یه دختر خوشگل. از مال یاشا هم قشنگ تر... اینجوری می فهمه اصلا هم همچین آدم مهمی نبوده... تو که نمیخوای حالا با این وضع بازم خودتو کوچیک کنی و بذاری یاشا بفهمه عاشقش بودی؟ ها؟ باید فکر کنه تو یکی دیگه رو تو تمام این سالها دوس داشتی و حالا هم باهاش ازدواح کردی و سریع هم بچه دار شی. هه. اونوقت اون عشق چندین سالم کدوم خریه؟ ولم کن باز چرت گفتی؟ عاشق شو، سخت نیست. خفه شو از هر چی عشقه متنفرم. خوب عاشق نشو همینجوری ازدواج کن. این دکتر بهنام خوبه ها. همشم که دنبالته؟ نه نه... اون اصلا. غیر قابل تحمله. وای نه اصلا بی خیال این فکر شو. مگه میشه بدون عشق و علاقه بتونی کسی رو تحمل کنی؟ نه نه. خوب طلاق بگیر بعد دنیا اومدنه بچه ات. ولم کن چرت میگی... حتی از تصور اینکه کسی جز یاشا بخواد دستم رو بگیره یه حالی میشم چه برسه به اینکه بخوام لا اقل یه بار سنگینیش رو تحمل کنم. صدای نفس هاشو تو گوشم بشنوم و بدتر از همه بخواد یه بچه رو بوجود بیاره برام. وای نه. بمیرم بهتره. نمیخوام دست هیچکس بهم بخوره. نه... نه... به درک.پاتو بذا رو گاز با بیشترین سرعت برو تو دیواری، دره ای، تپه ای خودتو بکش خلاصمون کن. دیگه حوصلتو ندارم.)
- سرعتش کمتر شده یزدان. فکر کنم متوجه سرعت بالاش نشده بوده.
- نه رضا دوباره داره سرعتش زیاد میشه. انگار کر شده. حتی صدا بوق های منم نمی شنوه انگار. میگی چیکار کنم؟ می ترسم برم جلوش یهو کنترلش رو از دست بده و بدتر شه
- (اه خیل خوب بابا. قبول. ولی اگه طلاقم نداد بعدش چی؟ اگه دخترمو گرفت ازم چی؟ گفتم که بی خیال شدم من. خودتو بکش و خلاص. راس میگی از کجا معلوم. با مشکل که نباید جنگید... مشکل رو گذاشتن که آدم خودشو بکشه و خلاص. زود باش رها. تمومش کن.)(انگار اون یکی رها هم فهمیده بود که شاید تنها راه و آخرین راه برای منصرف کردن رها محل ندادنه بهش و التماس نکردنه. و البته درست هم حدس زده بود. رها با عصبانیت و ناگهانی پاش رو گذاشت روی پدال ترمز و یردان هم پشت سرش با این حرکت ناگهانی رها مجبور شد ار کنار رها رد شه و پا رو روی ترمز بگذاره و آروم ماشین رو نگه داره. اما رها که سرعتش خیلی بالا بود و ترمزش ناگهانی ماشین رو نتونست کنترل کنه و ماشین شروع به چرحیدن دور خودش و برخورد با گارد کرد.)
romangram.com | @romangram_com