#عشق_چیز_دیگریست__پارت_53

- (با خنده): عسل چته؟تو که از من هول تری. میخوای تو بدو. برو بابا باز یه مهمون دیگس دیگه. زهرا در رو وا کن. مسخره ها. خودم فهمیدم. حوصلتون سر رفته مهمونی گرفتین. حالام منو دس انداختین.(پاش رو رو پاش میندازه و یه سیب بر میداره و شروع به پوست کندنش میکنه): چیه؟ چرا همتون به من زل زدین؟ جن دیدین؟ زهر مارم می خواین بکنین؟

- (با سر و صدا و خنده): سلام رهایی.... کی جراتشو داره خانومی؟

- (صدا کار خودش رو می کنه.با حرکت ناگهانیش چاقو دستش رو می بره. بشقاب از دستش می افته و مات نگاه میکنه. انگار لال شده. )(خدایا یعنی دارم خواب می بینم؟ یعن...ی ....یا... شا. اون.... اینجا؟ رها آروم باش آروم. آره این یاشا ست. همینجا. روبروت. به فاصله یک قدم. یک بوسه. یک آغوش...)

"وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد. انگار نه از یه شهر دور،که از همه دنیا میاد

تا وقتیکه در وا میشه لحظه دیدن میرسه هرچی که جادس رو زمین به سینه من میرسه

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم. اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم."

(رها همه چشم شده همه گوش شده تا یاشا رو ببینه. یاشا رو بشنوه. با یه جیغ ناگهانی و بلند خودش رو تو آغوش یاشا میندازه و اونو می بوسه. بو میکنه)

"آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود. اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود"

- یاشا بهترین یاشا باورم نمیشه. یاشا خودتی؟

"رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من. کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من

من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو. اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو."

-( رها رو تو بقلش نگه میداره و با سر انگشتاش اشکاشو پاک میکنه و آروم زیر گوشش زمزمه میکنه): آره جوجه خوشگله خودمم. رها بسه دیگه. چرا گریه میکنی؟ انقد ذوق کردی از دیدنم؟(بلند می خنده): رها خفه شدما. یه کم دستاتو شل تر هم بگیری چیزی نمی شه ها. به خدا فرار نمی کنم.... رهایی؟خانومی؟

romangram.com | @romangram_com