#عشق_چیز_دیگریست__پارت_54
(رها هیچکس رو نمیدید. نه چشمای نگران مامان باباش که به دختر پشت یاشا خیره شده بود نه نگاه یخ زده یزدان و پر دردش روی رها و اون دختر. نه نگاه گریان و نگران عسل نه نگاه های متعجب رضا که گاهی رو صورت رها و گاهی رو صورت یاشا می چرخید.)
- رهایی بابا بسه دیگه (با خنده رها رو از بقلش بیرون میاره و ): رها میخوام یکی رو بهت معرفی کنم(دست رها رو میگیره و بر می گردونه سمت اون دختر): این یاسمین ... یادته که؟ ازش گفته بودم برات. (رو به یاسمین به انگلیسی): یاسمین این رهایی. میبینی چه ماهه؟
- (یاسمین با خنده به سمت رها میره و دست رها رو می گیره و با یه لحجه وحشتناک و به سختی): سلام رهایی.
- (یزدان: بی انصاف رها رو نمی بینی؟ ترک برداشته. نه نه داره می شکنه. رها به خاطر من. رها تو که بلد بودی خودتو مجاب کنی. زود باش رها.)
- (رها دیدی؟ هه. دختره رو با خودش آورده حتی. حالا باز بگو. چرت و پرتاتو رو کن. نه رها الان وقته جواب پس دادنه. به مامانت.بابات. یزدان. عسل. بگو... بازم بگو اون فقط همخونشه. اون کوفتشه.... بگو دیگه... لال شدی؟ خفه شو.خفه شو. بازم می گم. مگه نمی بینی نه دستش رو گرفته نه هیچی. مگه ندیدی چطوری بقلم کرد؟ چطوری نگام میکرد. کوری دیگه و الا میدیدی اون فقط مال منه.)(کنترلش رو بدست میاره و با لبخند): سلام یاسمین جون. به ایران خوش اومدی.بیا.. بیا بشین. ا یاشا توام بشین. انقد غافلگیرم کردی که یادم رفت همه چی.
- سلام به خانوم و آقای نیکنام. خیلی خوشحالم که یک بار دیگه این سعادت رو پیدا کردم که در کنارتون باشم. یادش به خیر. چه دورانی بود. عسل خانوم احوال شما؟ سلام جناب یاشا هستم. فرزام.
- رضا هستم. همسر عسل و از آشناییتون بسیار خوشبختم.
- خوبی پسرم؟ زندگی خوبه؟ خوشی؟
- (با لبخند): بد نیست. میگذره.
ببینم تویی یزدان؟ بابا تو کجا؟ اینجا کجا. ا پسر میدونی چند ساله ندیدمت؟(یزدان رو در آغوش میگیره): بابا شما منو بیشتر سورپرایزم کردین. تو. عسل . بابا مبارکه.مبارکه.
- (با یه لبخند زورکی و نگاهی به سمت رها که محو یاشا شده باز): نه یاشا جان. نگران نباش. به پای تو نرسیدیم هنوز. رها هنوز تو شکه.نگا...
romangram.com | @romangram_com