#عشق_چیز_دیگریست__پارت_52


- (با لبخند و تعجب): نه مثل اینکه واقعا خبریه. جان رها بگین دیگه. مامان چه خبره؟

- خودت میفهمی یه کم صبر داشته باش عزیزم.

- (صدای زنگ در) ای بابا مثکه مهمونی دادین.(با خنده): زهرامن باز میکنم. (تو آیفون یزدان رو می بینه. در رو می زنه): به به دکتر نیکنام. می بینم که شمام دعوتین. (آروم کنار گوش یزدان): اینا که لب از لب باز نمی کنن لاقل تو بگو اینجا چه خبره؟ جون رها؟ ها؟

- رها هیچوقت جون کسی رو قسم نده آدم می مونه چی بگه.

- حالا که دادم. پس بگو.... بدو... بدو... (یه خنده با شیطنت و نگاهش رو به یزدان می دوزه)

- (وای رها اینجوری نگام نکن که دختر. چقدر خوشحاله. انگار اینم بهش الهام شده امشب یاشای عزیزش رو می بینه. خوش به حال یاشا.)(یه آه می کشه)

- وا چرا آه می کشی. لوس. برو بابا. نخواستیم. خوبه حالا جونمو قسم دادمت ها. مردم مردای قدیم.(سزش رو با نا امیدی تکون میده): هی... هی ... هی ....

- (یاشا زل میزنه تو چشاش): چون جونتو قسم دادی میگم :یه مهمون داری امشب. چش هم بذاری رسیده.

- راستی تو خوبی؟ چرا انقد بی حوصله ای ها؟

- (با لبخند): نه رها خانوم خیلی هم حوصله دارم.

- (صدای زنگ) رهایی بدو... بدو...


romangram.com | @romangram_com