#عشق_چیز_دیگریست__پارت_236


- (با پوزخندی بر لب): پس الانم دلیلی نداره به قول خودت فضولی کنی یا زحمت پرسیدن بدی. واسه تو چه اهمیتی داری اصلا. مهم آزادیته که دارم بهت برش میگردونم.

- رها یکی از دوستام یه مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست داره تو کرج. باهاش صحبت کردم و چون میدونه دارم میرم قول داده کارارو سریع ردیف کنه برامون. تو این یکی دو روز یه وقتی بذار بریم یه نوزاد دختر یا نمیدونم هر سنی که میخوای انتخاب کنی که کاراشو انجام بدیم و تا قبل رفتنم شناسنامه شو برات بگیرم و بری با دخترت زندگیتو شروع کنی.

- (با عصبانیت از اینکه تمام کارها رو کرده و هیچ جای کاراش نمیلنگه و جایی برای شکایت نذاشته): شاید من خواستم خودم بچه دار شم. شاید نخواستم بچه پرورشگاهی بزرگ کنم.

- (عصبی و بی حوصله دستش رو روی هوا گردشی میده): رها من نمیدونم. هر غلطی میخوای بکن. دیگه به من ربطی نداره. من وظیفم بود چیزی که آرزوشو داشتی و خودت هم یه موقعی تو ذهنت بود و بهت بدم. حالا اگه این مدلیشو نمیخوای دیگه مشکل خودته. برو ازدواج کن با یکی و بچه دار شو یا هر کار دیگه میخوای بکن. (با پوزخند): اما بهت پیشنهاد میکنم با زندگی کسی بازی نکن دوباره. چون من مطمئنم دوباره هم حامله بشی بچه ات پسره. حالا خود دانی. خواستی تا نرفتم بریم بگیر بچه رو چون من برم دیگه نمی تونم برات کاری کنم. بعدم به ولیلم برگه های طلاق غیابی رو میدم که کاراشو ردیف کنه و این بندم از دست و پات وا شه. بری زندگی کنی. بلکه روزای خوبی از اون لحظه به بعد برات شروع شه. با من که روزه خوب و خوشی نداشتی.

دیگه حرفی ندارم. جالا اگه حرفی داری بزن. فقط قبلش بگم واقعا حوصله چرت و پرت شنیدن و جنجال بیخودت رو ندارم. اگه حرف حساب داری بزن. نداری هیچی نگو.





- (حرفی برای گفتن نداشت. لال شده بود. نمیدونست واقعا چی باید بگه. چقدر حرف زدن سخت بود. رها... رها... اه الان که باید حرف بزنی لال شدی؟ د یه چیزی بگو. بگو جی بگم بهش؟ تو رو خدا حرف بزن. آهای نیستی؟ کجایی؟من خفه شدم. خود دانی. هر جی میخوای بگو. ماشالا تو که تو چرت گفتم کم نمیاری. اگه چرت بگم که پا میشه میره. مگه کر بودی؟ نشنیدی چه التیماتومی داد؟ حالا چی باید بگم؟ چیکار کنم؟ یعنی باید قبول کنم حرفاشو؟ یا یه فرصت بگم بده بهم؟ ها؟ اوف... واهشا کوتا بیا رها. بسه هرچی زندگی رو زهرش کردی. دست از سرش بردار بذا نفس بکشه. فرصته چی میخوای؟ هان؟ که دوباره شروع کنی بازی رو؟ بس نبود؟ خسته نشدی؟ تو که نه عاشقشی نه حسی بهش داری نه بچه شو میخوای نه حتی حرفشو می فهمی پس چرا ول نمیکنی؟ مگه دنبال همین نبودی؟ داره برات مشکل بچه رو هم حل میکنه دیگه. دیگه دردت چیه؟ اگه نباشه من چیکار کنم؟ بدون اون که دق میکنم. من از تنهایی دیوونه میشم. شبا بدون اون چطوری بخوابم. وای رها خفه شو فقط. همه اینا که میگی عادت هستن. کافی چند وقت نباشن تا از سرت بیفتن و به نبودشون عادت کنی. تازه کی میگه تنها میشی؟ یه دختر داری. انقدرم سرت رو گرم میکنه که وقت برا خودتم کم بیاری. در ضمن شک نکن اگه فرصتی بخوایم بهت نمیده. اینو بهت قول میدم. ندیدی نگاهش چقدر جدی و محکم بود؟ این یعنی همه چی تمومه. رها عقلت رو به کار بنداز فکر کردی برا چی این مدت بهت دست نزده؟ مثه یه همخونه کنارت بوده. ها؟ یعنی که نمیخوادت. و نمیخواد هیچ چیزی هم پابندش کنه به تو. پس بی جنجال سرت رو بنداز پایین و تمومش کن. برو بچه رو بگیر بشین زندگیت رو بکن.) سرش رو بالا میگیره و به عکس همیشه که وقتی سکوت طولانی میکرد یزدان نگاهش دوخته میشد به چشماش و میخواست از عمق وجودش بفهمه به چی داره فکر میکنه، یزدان رو دید که بی تفاوت و بدون حتی نگاهی از گوشه چشم به رها با چشمایی بسته روی مبل لم داده و حتی شاید یه چرتی هم زده باشه. این یعنی دیگه جایی برای ادامه نبود. پس بی معطلی

- باشه فردا بریم بچه رو بگیر برام .

- (یزدان تنها سرش رو برگردوند و لحظه ای به رها چشم دوخت و نفس عمیق و خسته اش رو از سینه بیرون داد و از روی مبل بلند شد.): انتظار داشتم لا اقل بهم ثابت میکردی که تمام حرفام واقعیت نبوده. یا لا اقل... بگذریم. باشه پس تا فردا.(از روی مبل بلند و با نگاهی خسته و پاهایی خسته تر به سمت اتاق خواب گام برداشت. دیگه دلیلی ببرای هیچ نزدیکی ای وجود نداشت. درد تو تمام وجودش پیچید. سر سجاده نشست و دست به نماز بلند کرد.)

- رها کنار در اتاق خواب کز کرده بود و یزدان رو تماشا میکرد. صدای پر صلابتش رو. کلام پر تنینش رو با گوش دل میشنید و سعی میکرد آرامش رو ازش هدیه بگیره. آرامشی که شاید دیگه هیچوقت نمی دید و نمی تونست لمسش کنه. تمام وجودش نگاه بود و گوش. چشمی برای دیدن این قامت و بزرگی و گوشی برای شنیدن و حک کردن این صدا و آرامش در وجودش.


romangram.com | @romangram_com