#عشق_چیز_دیگریست__پارت_237

- (خدایا منو ببخش. من تمام تلاشم رو کردم. اما دیگه ادامه این راه به جایی نمی رسه. تو دیدی که هر جوری باهاش راه اومدم به هر دری زدم ولی این قفل باز نشد. زندگیم همش شد گره. گره هایی که مدام کور و کور تر شد. تو تمام زندگیم از فکر کردنه به پایانی به اسم طلاق متنفر بودم اما خودت میبینی دیگه راهی جز این برام نمونده. باید برم. منو ببخش. رها رو ببخش. کمکش کن بزرگ بشه. پخته بشه. نذار همینجوری پیش بره. نذار تلخی ها و سختی های زندگی شکستش بده. من هر چی بلد بودم یادش دادم. اگه از چیزایی که بهش یاد دام درس بگیره و استفاده کنه میدونم که موفق میشه و سر بلند. پس کمک کن راه استفادش رو پیدا کنه. چشمش رو باز کن. دلم میخواد شاد باشه. خنده رو ازش نگیر. من ازش هیچ گله و شکایتی ندارم. من تمام گله هامو امشب کردم و از این سجاده که بلند شدم همه رو فراموش میکنم پس تاوانی از طرف من ازش نگیر.). سرش رو از روی سجاده بلند و سنگینی نگاه رها رو حس کرد. سنگینی ای که فقط حس کرد ولی نگاهی و پاسخی براش نداشت. پس بدون اینکه سرش رو بر گردونه سجاده رو تا و از جا بلند و به سمت دستشویی رفت تا دندونش رو مسواک کنه.

- رها خسته و شکسته اولین طعم تلخ بی توجهی و ندیده انگاشته شدن رو چشید. دیگه جایی نداشت. و حقی برای بودن در کنار یزدان. این رو به وضوح حس کرد و با سری خم به سمت تخت رفت و بالشت و ملافه شو از روی تخت برداشت و به سمت هال رفت.

هنوز روی مبل جابجا نشده بود که یزدان رو بالای سر خودش دید.

- یزدان با نگاهی خسته و زمزمه وار رو به رها: رها اینجا خونه توست. اتاق خواب هم مال توست. کل این خونه مال توست. اونی که مهمونه منم. این چند روز آخر هم این مهمون رو تحمل کن. (همزمان بالشت رو از رها گرفت و او رو به سمت اتاق خواب هدایت کرد. رو تختی رو پس و رها رو روی تخت خوابوند و رو نختی رو روش صاف و از اتاق بیرون و خودش روی مبل دراز کشید.)

- رها هم زیر رو تختی شروع کرد به ناله و گریه. اشکهایی که نمیدونست چرا مدام از روی گونش پایین میومدن و خیال تموم شدن هم نداشتن. بالشت رو گاز میگرفت تا صدای گریه هاشو خفه کنه قافل از اینکه یزدان همه گوش بود و صدای رها.

- تا صبح نه رها خوابید نه یزدان. خورشید یه بار دیگه طلوع کرد و زیبایی خودش رو به رخ این عالمیان و زمینیان پاشید تا لبخند رو به روشون بپاشه. لبخندی که تو خیلی از خونه ها گم شده بود و خونه یزدان و رها هم یکی از اینهمه بود.

یزدان با تنی خشک شده از روی مبل بلند و ملافه رو تا و به سمت آشپزخونه رفت تا زیر چای رو روشن کنه. اما رها انگار زودتر از اون این کار رو کرده بود. پس راهش رو کج و به سمت اتاق رفت. رها در حال شونه کردن موهاش بود که یزدان وارد اتاق شد.

- با صدایی آروم و سری رو به یزدان: سلام. ببخشید دیشب رو مبل اذیت شدی.

- (نگاهی خسته به چشمای خسته تر از خودش انداخت): سلام. نه اذیت نشدم. (به سمت دستشویی رفت.)

- چند دقیقه بعد باز سر جا نمازش بود و در حال التماس به خدا( خدایا مگه نگفتم اذیتش نکن. چرا خواب آرومش رو ازش گرفتی؟ نکنه میخوای از پا درش بیاری؟ من که گفتم گله ای ندارم پس تاوان چی رو میخوای ازش بگیری؟ کمکش کن. نمی خوام گریون باشه. نمیخوام دردی تو وجودش باشه. کمکش کن خدا. به همین لحظه قسمت میدم.)

...



romangram.com | @romangram_com