#عشق_چیز_دیگریست__پارت_235
- رها من و تو تقریبا دو ساله که با هم ازدواج کردیم. تو هدفت از این ازدواج یه چیز بود اونم اینکه دختر دار بشی. اینکه تو رویاهات با دخترت زندگی کنی. من هیچوقت برات وجود نداشتم. اینو از روز اول میدونستم اما تمام سعی خودم رو تو این دو سال کردم کهابند زندگیمون بکنمت. تا اونجا که در توانم بود عشق و محبت خالصانم رو بهت دادم. اما تو نخواستی. تو هیچ لحظه ای حس نکردم که عاشقم باشی. تو فقط به من عادت کردی. حتی گرمای تنمم برات عادت بود نه عشق. رها هر روز بیشتر بهم فهموندی که جایی تو زندگیت ندارم. اینکه زندونی من شدی. نمیدونم اما فکر میکردم بتونم بهت عشق واقعی رو نشون بدم. بتونم عاشقت کنم. اما نشد. من برای تو حتی انقدر ارزش نداشتم که بچه مو بخوای. هر بار که راهی رو رفتی برای نابود کردن بچه ام من بیشتر خورد شدم. رها وقتی دیدمت که حتی تا سقط بچه ام پیش رفتی فهمیدم که دیگه جایی تو وجود هم نداریم. دیگه زندگیمون به آخر رسیده. فقط منتظر بودم بچه ام دنیا بیاد و از زندگیت برم. اما باز سر و کله اون عشق کهنه پیدا شد. دلم میخواست پیش قدم میشدی و میگفتی نمی خوای خونه مامانت باشی. نمیخوای یاشا رو ببینی. نمیخوای دخترش رو ببینی. اما تو انقدر مشتاق بودی که پشتم لرزید. اول فکر کردم هنوز نگاهه عاشقت ماله یاشاست. نمیدونی اون شب چی کشیدم. اما لا اقل حرمت این دو سال تو وجودت این تاثیر رو گذاشته بود که اون نگاه عاشق اگر مال من نیست مال یه مرد غریبه هم نباشه.اما اون عشق رو تمام و کمال هدیه دادی به یلدا. و حتی یکبار تو اون یک ماه نگاه کن رو ندیدی. نگاه سرگردون و داغونه منو ندیدی. نفهمیدی چی کشیدم. و بدتر از اون لحظه ای که همه زندگیم نابود شد. لحظه ای که این عشق کورکورانه با جون عزیزترین کسام بازی کرد.
- رها ازت دلخور بودم. یه دنیا . میخواستم با بچه ام بذارم برم. اما انقدر سنگ نبودم که مرگ تو رو بخوام. برام یه تیکه از وجدم بودی. اما داشتی از دستم میرفتی. مرگ رو تو یه قدمیت میدیدم و با تمام سواد و سابقه و همه چیز هیچ کاری ازم بر نمیومد. مرگ رو تماشا میکردم و جز ناله کاری نمی تونستم بکنم. وقتی فهمیدم بچه ام مرد داغون شدم. ریختم. رها دیگه رمقی برام نمونده. دیگه نمیتونم. یادته یه روز بهم گفتی تا حالا عاشق شدی؟ بعد هم بهم پوزخند زدی و حتی منتظر جواب من نشدی. رها من اون موقع عاشقت بودم. با تمام وجود و عشق تو به یاشا رو میدیدم و زجر میکشیدم. وقتی شبی که یاشا با یاسمین اومد ایران، وقتی لیوان نسکافه خورد شد و تو باهاش خورد شدی منم با تو خورد شدم. هر تیکه از لیوان که تو دستترفت هر قطره خونی که از دستت چکید از قلب منم چکید. وقتی تو با اون سرعت سرسام آور میروندی و به مردن فکر میکردی من هزار بار جای تو مردم. آره رها. از همون بچگی از تو و تمام رفتارهات متنفر بودم. همیشه بی منطق و نفهم بودی. همیشه فکر میکردم چطور پدر مادرت تحملت میکنن. روزی که دیدمت با چشمای بسته از پله ها پایین میومدی و اون جنجالات تو دلم به حماقتت خندیدم. وقتی مادرت ازم کمک خواست میخواستم دو تا پس گردنت بزنم و آدمت کنم. چون غیر قابل تحمل بودی. رها با یه نفرت به طرفت اومدم و با یه عشق عمیق باهات ازدواج کردم. رها منم عاشق شدم. عشق رو دیدم و فهمیدم. به خاطرش از خیلی چیزا گذشتم. خیلی زجر کشیدم. اما دیگه بریدم. امروز همون روزی که باید برم پیش مامانت بگم فرنک جون من تسلیمم. دیگه بریدم. ...
- رها تو بردی. دیگه آزادی.
- (رها مات و مبهوت فقط گوش میداد. حتی قدرت سر تکون دادن رو هم نداشت. خوابش داشت کامل تعبیر میشد. بچه اش رفته بود. حالا هم یزدان داشت میرفت. یه حس عجیبی تو وجودش بود. حسی که نمی دنست چیه. تمام بدنش سرد بود. سردی ای که حتی تو بیمارستان هم به این شدت نبود. نمیدونست چشه. مگه از روز اول همینو نمی خواست؟ مگه تو اون مدتی که یزدان برده بودش خونه گیتی جون همینو نمی خواست؟ مگه خودش از اولین روز زندگیش برای روز طلاقش روزشماری نمیکرد؟ نه... نه... من فقط به خاطر اینکه یه دختر بچه داشته باشم اینهمه رو تحمل کرده بودم و اون حالا میخواد منو ول کنه و بره؟ بدون اینکه چیزی که میخوامو داده باشه؟ نه... نه... اون نمی تونه همچین کاری کنه. چرا نمی تونه رها؟ دلشو به چی خوش کنه دیگه؟ به عشق بی حد و اندازت؟ به پسر نداشتت؟ به مهربونیت؟ به صداقتت؟ به چیت؟)
- رها دیگه هیچی برام نمونده. تمام اعتمادی که بهت داشتمو خورد خورد ازم گرفتی. میدونستی از دروغ متنفرم اما هر روز یه دروغ جدید برام بافتی. رها اولین چیزی که تو یه زندگی زناشویی مهمه اعتماد که من حتی به اندازه سر سوزنم بهت ندارم. اینجوری ادامه دادن این راه غیر ممکنه. نمیخوام دوباره فردا دروغاتو بشنوم و خودمو گول بزنم. نمیخوام دوباره فردا ببینمت که بچه دومم رو هم داری میکشی. رها دیگه بسمه.
- (رها با نگاهی گنگ و پاهایی که مدام در حال تکون دادنشون بود لحظه ای به یزدان خیره شد و دهن باز کرد): اما تو ...
- رها هنوز حرفم تموم نشده. فقط گوش بده. بعد تو هم فرصت حرف زدن داری.
- (به ناچار دوباره دهان باز نکرده رو بست و تمام وجودش گوش برای شنیدن.)
- رها فقط یه دختر میخواستی. از اول اشتباه کردم که خواستم از من بچه دار شی. اما حالا میخوام قبل رفتنم آرزوتو برات براورده کنم و بعد تو بمونی و آرزوهات. ببین میتونی نگهش داری یا اینم از دست میدی. رها من چهارشنبه 3 صبح پرواز دارم. میرم استکهلم. کارامو درست کردم و میرم اونجا تو بیمارستان.................... میخوام یه زندگی جدید رو شروع کنم. تمام این مدت هم داشتم کارای رفتنم رو ردیف میکردم .
- (با عصبانیت بین حرف یزدان پرید): حالا میگی اینو؟ واقعا که. من زنتم. اونوقت نباید یک کلمه میگفتی داری چیکار میکنی؟
- رها من الان دو هفته بیشتره نه بیمارستان عین آدم میرم نه مطب میرم. تو هم دیدی. توی مثلا زنم. اما یه بارم به خودت زحمت ندادی حتی از سر کنجکاوی بپرسی کدوم گری میرم صبح تا شب.
- من اگه نپرسیدم برانکه فکر کردم دلیلی نداره تو کارات فضولی کنم و سین جیمت کنم.
romangram.com | @romangram_com