#عشق_چیز_دیگریست__پارت_234
- ولم کن.تمومش کن.خودم حل میکنم مشکلم رو. (و در دستشویی رو با عصبانیت میبنده)
- سر میز تو سکوت هر دو مشغول خوردن شام میشن. سکوتی که هیچکدوم میلی به شکستنش ندارن. و جالب اینجاست که هر دو به یه چیز دارن فکر میکنن اونم اینکه چرا ما هیچ.قت هیچ حرفی برای گفتن سر میز شام نداریم؟ یعنی همه زن و شوهر ها وقتی پیشه همن همینجور ساکتن؟ خسته نمی شن؟ حوصله شون سر نمیره؟
- رها...
- (سرش رو لحظه ای از روی بشقاب تقریبا خالی شده اش بلند میکنه و رو به یزدان): هوم؟
- باید با هم حرف بزنیم.
- گوش میدم...
- پس ظرفا رو بذار همینجور بمونه بریم تو هال بشینیم.
- از روی صندلی بدون معطلی بلند میشه. هر چی باشه بهتر از تحمل این سکوت مزخرفه که کم کم داره رو اعصابش میره.
- نمیخوای غذاتو تموم کنی؟
- نه سیر شدم.
- بر خلاف همیشه که سعی میکرد با قربون صدقه وادارش کنه تا ته غذاش رو بخوره بی هیچ حرفی سری تکون داد و همزمان با رها از روی صندلیش بلند و به سمت هال رفت.
romangram.com | @romangram_com