#عشق_چیز_دیگریست__پارت_233

- (بازم رفت. یکی نیست بگه تو که مطبم نمیری پس هر روز کجا میری که 9 شبم به زور میرسی خونه. میرسی هم که دمق. اه. هه تازه فهمیدی رها خانوم؟ این غر عر ها رو باید خیلی وقته پیش فکرش رو میکردی. میخوای چیکار کنه؟ هان؟ بیاد بشینه بگه بخنده باهات؟ اونم بعد از بلایی که سر بچه اش آوردی؟ هان؟ تو دیگه ساکت شد. خودتم میدونی تقصیر من نبود. پام لیز خورد افتادم. چقدرم ناراحت شدی ها... وای ولم کن. خوب معلومه منم ناراحت شدم ولی خوب چاره چیه؟ مثلا الان اینجور خودشو عذاب میده چیزی درست میشه؟ همش تو فکره خسته شدم بابا. خیلی نفهمی رها. وقتی آدم تو سرش جای عقل کاه باشه بیش از این ازش انتظار نمیره.مردم بچه 2 ماهه شون میفته تا یه ماه افسرده ان. کارشون به بیمارستان میکشه اونوقت تو ام بچه 6 ماهت میفته این عکس العملته. هه. بس کن دیگه. نمیخوام صداتو بشنوم. آره میدونم خوب میشناسمت. هر کی حرف حق زد باید خفه شه.) انقدر خسته بود که نای تکون خوردنم نداشت. روز پر کاری رو گذرونده بود و حالا فقط دلش میخواد چشماشو ببنده و به هیچ چیز فکر نکنه و فقط یه ساعت بخوابه. روپوش رو سریش رو در آورد و داخل تخت خزید.

...





- نه... نه....

- (به صدای ناله رها سریع در رو بست و غذا رو روی زمین گذاشت و با قدمهایی سریع به سمت اتلق خواب رفت. رها رو با صورتی خیس از عرق و حرکتهای مداوم سر و زمزمه هایی نا مفهوم دید. آروم تکونش داد و صداش کرد.): رها.... رها پاشو... داری خواب میبینی.

- (رها ناگهان از خواب پرید و لحظه ای گیج یزدان رو نگاه کرد.): تو... تو اینجایی؟ نرفتی؟

- (با لبخندی خسته): من تازه اومدم. داشتی خواب میدیدی رها.

- (در حالیکه با دست سرش رو فشار میداد): آره... آره... بازم همون خواب همیشگی. دیگه کلافه شدم.

- رها تنها راه اینکه بهش فکر نکنی. خیلی تو ذهنت داری فکر میکنی به خوابت. این باعث میشه دائم ببینیش و اذیتت کنه. اگه دیدی بازم ادامه پیدا کرد برو پیش یه روانپزشک. کمکت میکنه تا حل شه مشکل

- (عصبی از روی تخت بلند و به سمت دستشویی اتاق رفت): مگه روانی ام که برم پیش روانپزشک.

- (با صدایی که به زور سعی میکرد آروم و به دور از عصبانیت باشه): خسته ام کردی رها. همه حرفام رو چپه میفهمی. گاهی شک میکنم اصلا تو خودت یه پزشک باشی. این چه حرفیه که میزنی؟ مگه هرکی پیش روانپزشک میره یعنی روانیه؟

romangram.com | @romangram_com