#عشق_چیز_دیگریست__پارت_232
- (رها به چشمای سرخ یزدان و بیتابی هاش نگاه کرد و باز یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش شکل گرفت. دستش رو دور گردن یزدان حلقه کرد و با صدایی گرم و آروم و نگاهی گم شده تو چشمای یزدان)
- تو چته یزدان؟ چرا داری خودتو زجر میدی؟ (بعد مردد و سر به زیر): یزدان اگه نگران حال منی، من خوبم لازم نیست خودتو انقدر تحت فشار بذاری. من اذیت نمیشم یزدان. نگران نباش. من زنتم. این حقه توست. من انقدر هم ....
- یزدان بوسه ای آروم روی لبهای رها گذاشت و به این شکل او رو وادار به سکوت کرد و نگاهش رو به چشمای رها دوخت و آروم لباس رها رو تنش کرد و بی هیچ حرفی او رو به سمت آشپزخونه همراهی کرد.
- دیگه جایی برای حرفی نبود. (من بهش گفتم نگران من نباشه. دیگه باقیش به من ربط نداره. هه آره راس میگی. زحمت کشیدی رها خانوم. میدونی رها یزدان منتظر چی بود؟ منتظر یه اشاره بود. خوب منم که اشاره کردم. نه رها خودتو به خریت نزن. منتظر بود ببینه توی احمق میگی یزدان منم میخوامت. خودت پیش قدم میشی؟ اما تو چیکار کردی؟ یه جواب احمقانه یزدان من زنتم این حقه توس. هه. من خوبم خودتو تحت فشار نذار.... نه پس. لابد انتظار داشتی به پاش بیفتم نه تو رو قران بیا ... بیا... ولم کن رها. بسه. آره بسه... باشه خفه شدم. اصلا به من چه.)
...
- اون روز هم گذشت و یک هفته بعد اون هم گذشت. همه چیز دوباره به روال سابقش برگشته بود. رها دوباره میرفت بیمارستان و سر کارش با این تفاوت که دیگه کشیک نداشت. یزدان اما بعد از بیمارستان کمتر روزی به مطب میرفت و بیشتر وقتش یا با رها بود یا بیرون از خونه دنبال کاری که رها نه چیزی میدونست ازش نه حتی یکبار به خودش زحمت پرسیدنش رو از یزدان داده بود.
- شبها هنوز هم آغوش یزدان گرمترین بستر خواب های آرومه رها بود و گرماش او رو آروم میکرد و خوابی خوش رو براش هدیه میکرد. هنوز هم گاهی اون کابوسه همیشگی رو میدید و باز یاد کودکش میفتاد و گاهی غمی گنگ تو خواباش سرک میکشید. اما یزدان اکثر شبها ساعتها بعد از به خواب رفتن رها باز هم بیدار بود و به رها چشم میدوخت و نوازشش میکرد و میبوسید و میبوییدش. از درون اشک میریخت و این لحظه های آخر رو با تمام وجود تو ذهنش حک میکرد. تنها یه حسرت تو وجودش بود و اون هم تنها یکبار برای آخرین بار لمس کردنه وجود رها. و یکی شدن نفس هاشون. میخواست صدای نفس نفس زدن هاشو. از خود بیخود شدن هاشو. نگاهای گرم و سوزانش رو و تمام اون لحظه های یکی شدن رو توی ذهنش ضبط کنه. نمیتونست از این بگذره. رها هنوز زنش بود. باید تمام احتیاط های لازم رو میکرد و در عوض این آخرین هدیه رو به دل شکسته و وجود در خود مچاله شدش میداد. با این فکر خنده ای آرام روی لبهاش نقش بست و میرفت تا فردا شب اول با رها حرف بزنه و تصمیمایی که گرفته بود رو بهش بگه و بعد زمان رفتنش رو به رها بگه و در آخر یه شب به یاد موندنی رو طی اون آخرین هفته با هم بودنشون از رها بخواد. و امیدوار بود رها این آخرین خواستش رو زمین نندازه.
(ماشین رو مقابل خونه نگه داشت و رها رو پیاده کرد):رها برای شب چیزی درست نکن خودم غذا میگیرم از بیرون.
- رها بی هیچ حرفی سرش رو تکون داد و از ماشین پیاده شد. از وقتی برگشته بود خونه یزدان عوض شده بود. همیشه تو فکر بود. همیشه خسته بود. انگار یه غمی تو وجودش ریشه کرده بود. دیگه اون یزدان همیشگی نبود. وقتی میومد خسته و بی حوصله شامش رو میخورد و حتی اخبار رو هم دنبال نمیکرد.
romangram.com | @romangram_com