#عشق_چیز_دیگریست__پارت_231

- (رها آروم با مشت توی شکم یزدان میزنه): ای پر رو. من گشنمه. مردم بس که غذا بیمارستان به خوردم دادی.

- (با نگاهی خندان و مرموز): منم گشنمه. اما نه گشنه غذا. میدونی؟؟؟؟

- همزمان رها رو در آغوش میگیره و آروم لبهاش رو میبوسه. محکم رها رو بقل میگیره و به خودش میفشاره. انگار میخواد باور کنه که هنوز هم فرصت داره. رها هم تو آغوشش فرو میره. اونم دلتنگ این آغوشه. دلتنگه این گرما. این آرامش.

- (یزدان همینجور که رها رو به خودش میفشاره زیر گوشش آروم زمزمه میکنه): رها دستاتو بنداز دور کمرم. با تمام قدرت منو بقل کن رها. بذار حس کنمت. همزمان حلقه دستای رها رو دور کمرش و فشار و تنگ تر شدن حلقه رو احساس کرد. طعم بوسه ها، طعم این فشار و آغوش بی طاقتش کرده بود. انقدر که رها رو در آغوش گرفت و روی دست به سمت اتاق خوابشون برد و روی تخت گذاشت. تمام وجودش رها رو تمنا میکرد. گویی رها هم او رو تمنا میکرد اما...

- (نه یزدان نه.... رها از امروز دستت امانته. دیگه حق نداری بهش دست بزنی یزدان. تو که نمی خوای جلوی رفتنش سد بذاری؟ نه یزدان. رها با تو آزاد نیست. تو قفسه. تو تمام این دو سال به زور حبسش کردی. اما دیگه وقته آزاد کردنشه. رها آزادیشو میخواد. تو نتونستی مال خودت بکنیش. نتونستی عاشقش کنی پس دستاویز برا گرفتار کردنش درست نکن. مرد باش و مثه یه مرد رو قولت وایسا. کم کم این افکار تو تمام مغزش پر و حلقه دستاش رو شل و به عقب خلش داد. تنها به همون بوسه های گرم و بوییدن و تنگ در آغوش گرفتنش بسنده کرد. براش سخت بود خودش رو کنترل کنه پس با حرکتی سریع از روی تخت بلند و لبخندی به صورت رها پاشید و رو به رها با نگاهی سرخ و طوفانی):

- آخ آخ میبینی؟؟؟ عروسکم گفت گشنشه ها منه حواس پرت یادم رفت. برم یه ناهار خوشمزه براش درست کنم که نگو.

- رها مبهوت به یزدان و حرکاتش نگاه میکرد که یزدان با لبخند سرش رو دوباره به سمت رها بر گردوند: رها بدو تا غذا حاضر شه یه دوش بگیر.

...





- به سمت اتاق اومد تا رها رو برای ناهار صدا کنه که رها رو دید با حوله روی صندلی جلوی آینه با آرایشی ملیح و برسی به دست. به سمتش قدم برداشت و برس رو از دستش گرفت و آروم موهاشو برس زد. بوی تن رها باز گیجش کرده بود. دوباره داشت بیتاب میشد. بوسه ای روی موهای رها زد و برس رو روی میز گذاشت و رها رو برای خوردن ناهار دعوت کرد و به سمت در رفت که رها حوله رو از تنش در آورد و پشت به یزدان خم و پیراهنش رو از روی تخت برداشت تا بپوشه و یزدان همچون مسخ شدگان دوباره عقب گرد کرد و قبل از اینکه به رها مجال پوشیدنه لباس رو بده او رو در آغوش گرفت و به سمت خودش برگردوند. آروم زمزمه کرد

- رها... رها هیچوقت ازت سیر نمیشم رها... مثه بلور میمونی رها....

romangram.com | @romangram_com