#عشق_چیز_دیگریست__پارت_230


.

- هر چی بود اون روزها هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت و تموم شد.رها بعد از ده روز از بیمارستان مرخص شد. یزدان کارهای ترخیصش رو انجام و به اتاق رها وارد و رها رو حاضر آماده با لبخندی بر لب دید.

- (با لبخندی آروم و نگاهی گرم): خوب رها خانوم بالاخره داری میری دیگه؟؟

- وای بالاخره یزدان. خفه شدم. تو این دو سال انقد چشم تخت بیمارستان و دم و دستگاه و سرم و این چیزا دیده که ... وای یزدان دیگه نمیخوام پام به این تخت برسه.

- (یزدان دست رها رو تو دست گرفت): انشالا. منم دلم نمیخواد دیگه رو این تخت ببینمت عزیزم.

...

- از در خونه وارد و ناکهان احساس گرما و زندگی رو زیر پوستش حس کرد. احساسی شیرین که ناخوداگاه لبخندی گرم رو روی لبهاش نشوند.

- یزدان دلم برا خونم تنگ شده بود. وای یزدان خیلی خوشحالم. نمتونی بفهمی که

- اما یزدان دقیقا رها رو می فهمید. این همون احساسی بود که به یزدان هم دست داده بود با این تفاوت که این وجود دوباره رها تو خونه بود که اون گرما رو بهش بر گردونده بود. ناگهان غمی عظیم تو وجودش سنگینی کرد. غمی که ناشی از قولی بود که به رها داده بود. حالا کم کم وقت رفتن رسیده بود و اما پای رفتن نداشت. مگه میشد رفت و باز هم زندگی کرد؟ باز هم طعم خوشی رو حس کرد؟ بدون رها هم مگه زندگی معنایی داشت؟ تمام امیدش به این بود که رها نخواد بره. که بهش بگه بمون تا زندگی رو دوباره شروع کنیم.

- (با لبخند دستش رو جلوی صورت یزدان چند بار تکون میده): کجایی آقاهه؟ ببینم تو چرا چند وقته همش تو فکری؟ نکنه کشتی هات غرق شدن و من خبر ندارم؟

- (یزدان زیر لب با خودش زمزمه کرد): تو کی خبر دار شدی که حالا بشی؟ تو کی اصلا فهمیدی؟ (بعد با صدایی بلند و لبخند): ببینم دلت برا منم تنگ شده بود یا فقط برا خونت تنگ شده؟


romangram.com | @romangram_com