#عشق_چیز_دیگریست__پارت_229

.

.

- سه روز از هوشیاری رها میگذشت و درد امانش رو بریده بود. قفسه سینش به دلیل شوکی که بهش وارد کرده بود هنوز درد داشت. نفس هاش دوباره سنگین بود و گاه اکسیژن کم میاورد. درد زیز شکم و سردرد هایی که ناشی از ضربه ای که به سرش خورده بود و بخیه های پیشونیش بود.

- (با گریه و استیصال): یزدان دارم میمیرم. همه جام درد میکنه. حالم بده. تو رو خدا یه کاری کن یزدان. آخه مگه تو دکتر نیستی پس جرا هیچ کاری نمیکنی؟

- یزدان باز هم با آرامش تمام شروع کرد به آروم کردن رها. تقریبا دیگه به رها و این بد اخمی هاش عادت کرده بود و البته بهش حق میداد. چون میدونست که واقعا درد داره. و با تمام بد اخمی هاش رها وقتی درد داشت انقدر مظلوم میشد که دلت اگر نمیخواست هم براش میسوخت و سعی میکردی به هر شکلی بهش کمک کنی تا لا اقل چند دیقه ای درد رو فراموش کنه.

- رها عروسک خوب از 7 تا پله افتادی پایین چه انتظاری داشتی؟ میخواستی هیچیت نشه؟ منم میدونم و می فهمم که درد داری اما رها چاره ای نداری. باید تحمل کنی عروسکم. سعی کن بهش کمتر فکر کنی. به چیزای خوب فکر کن. باشه رها؟

- (با پوزخند و عصبی): هه... به چیزای خوب؟؟؟ دقیقا کدوم چیزای خوب رو میگی هان؟؟؟ 31 سالم داره میشه اما باورت میشه تو این 10 12 سال سال باورت میشه هیچ چیز خوبی ندیدم که بخوام بهش فکر کنم؟

- یزدان درد رو با تمام وجودش حس کرد. حرف رها همجون نیشی بود که با تمام قدرت تو بدنش فرو رفت. اون داشت میگفت تو تمام این سال ها هیچ چیز خوبی ندیده و این یعنی یزدان بفهم هیچ چیز خوبی برام نداشتی. باز صدا تو وجودش فریاد زد برو... از زندگیش باید بری... تو جایی نداری... و این براش درد داشت. وقتی رها مثل این چند وقت بهش تکیه میکرد باعث میشد همه بدی ها و تلخی ها رو فراموش کنه و فکر کنه بخشی از رها شده که بهش نیاز داره و دوسش داره. که انقدر براش عزیزه که بهش تکیه کرده اما درست تو اوجه لذت این خنجرها از پا مینداختش. با غمی که تمام نگاهش رو پوشونده بود دست رها رو تو دستش گرفت و آروم نوازشش کرد و:

- میدونم عروسک. میدونم. رها یه کم دیگه هم تحمل کن. بهت قول میدم از این بیمارستان و تخت که بلند شدی خودم بهت خوشی و خوبی و روی قشنگی از زندگی که تو تمام این سال ها دنبالش بودی و برات آرزو شده رو بهت بدم. رها باور کن.

- رها تنها با سکوت نگاهش رو به چشمای یزدان دوخت. میدونست و مطمئن بود که یزدان دروغ نمیگه. که اگر حرفی رو میزنه براش عملی میکنه و این خود به خود یه خوشی و لذت عمیقی رو بهش داد.

.

.

romangram.com | @romangram_com