#عشق_چیز_دیگریست__پارت_228
با سرعتی باور نکردنی به سمت بیرون اتاق رفت و ثانیه ای بعد با پنبه ای خیس در دست دوباره داخل و آروم کنار رها نشست و ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برداشت و پنبه رو به آرومی روی لبهای رها کشید و همزمان
- عروسکم تو جون بخواه. رها نمیدونی که . نمیدونی دارم رو ابرا سیر میکنم. رها خدا دوباره تو رو بهم برگردوند. رها ... رهای من... من خوشبخت ترین مرد زمینم.
- اشک از چشماش فرو میریخت و همچنان با رها حرف میزد. رها گاهی چشماش رو باز و لحظه ای بعد دوباره اونها رو می بست. ناله ها کم کم بلند تر میشد و این نشونه به هوش اومدنه بیشتر رها بود و برای یزدان بهترین کلام. کلامی که آرامش رو به تمام وجودش بر میگردوند کم کم. بعد از چیزی حدود یه ساعت رها کاملا به هوش اومده بود و دوباره چشماش رو باز و اینبار با ناله و صدایی به غایت خسته و پر درد
- یز...دا....ن... دارم... می..میر...م. در...د....
- همزمان دوباره از درد اخمی عمیق روی پیشونیش رو پوشوند و با فشار اندکی که به دست یزدان وارد کرد اوجه دردش رو به یزدان نشون داد.
- (یزدان با آرامش کنارش نشست و دستش رو محکم به دست گرفت): عروسک میدونم... میدونم درد داری... باید تحمل کنی عزیزم.... فقط چند ساعت دیگه تحمل کنی دوباره وقت مسکنت میشه و برات بزنم دردت آروم میشه.
- رها طبق معمول همیشه اخماش تو هم و سرش رو به سختی به طرفین مبنی بر نا رضایتیش تکون داد و ناگهان انگار که چیزی کم باشه با وحشت دستش آروم به سمت شکمش رفت. چند لحظه ای شکمش رو لمس و بعد با گیجی نگاهش رو به چشمای یزدان دوخت. انگار غم اون چشما همه چیز رو فریاد زدن. این اولین شوک بود. شوکی که هم یزدان حسش کرد و هم خود رها با همه وجود. حتی رهای درون رها هم جایی برای سرزنش کردن رها ندید. رها هیجوقت فکر نمیکرد که همین موجود کوجولویی که اینهمه تلاش کرده بود تا از بین ببرتش چقدر الان تو وجودش کم بود. و این کمی درد عمیقی رو به وجودش و چشماش هدیه کرد. غمی که قطر اشک سرکش درونش با سخاوت و شاید خنده ای پر تمسخر به رها نشونش داد.
- یزدان بار دیگه این غم رو با تمام وجودش حس کرد. درد کمی نبود. بچه اش بود. بچه ای که از همون ثانیه اولی که بوجود اومده بود تو دلش جای خاصی پیدا کرده بود. دلش میخواست غم نگاه رها رو کم کنه اما توانش رو نداشت. خودش هم این درد رو داشت. طعم تلخش بعد از این 4 روز هم هنوز ذره ای کم نشده بود. تنها تونست نگاه از رها بگیره و آروم زمزمه کرد
- حتما لیاقتش رو نداشتیم رها.
- این فکر مخرب داشت باز تو ذهنش جولان میداد و فریاد میزد نه... نه یزدان. رها لیاقتش رو نداشت. اما یزدان با تمام سعی این فکر رو پس میزد. براش تنها چیزی که مهم بود زنده بودن و تولد دوباره رها بود و بس.
.
romangram.com | @romangram_com