#عشق_چیز_دیگریست__پارت_227

- خدایا رهامو بهم بر گردون. خدایا رها میگه تو زبون ساده اونم میفهمی پس قسمت میدم به همین زبون پاک و ساده رها. به همون فاتحه ها و آیت الکرسی هاش که ازم نگیریش. پسرمو گرفتی هیچی نگفتم. اما رهامو دیگه نگیر. من طاقت ندارم. مگه ندیدی پسرمو گرفتی چطور داغون شدم؟ مگه نمیبینی خونه پسرم چه خالی شده؟ پس مامانشو دیگه ازم نگیر. بهم برش گردون.

.

.

.

- این چهارمین روزی بود که رها حتی حاضر نشده بود لای پلکشم باز کنه. انگار به کل از این دنیا و آدماش بریده بود. صدای نفس هاش آروم بود. آرومه آروم. بی صدا روی تخت افتاده بود و حتی صدای التماسای یزدانم نمی شنید. این مردی که شبیه هر کسی بود جز دکتر یزدان نیکنام. این مرده متحرک که داشت با رهاش جون میداد. جهار روز بود که نه تنها خواب و خوراک، که زندگی رم به خودش حروم کرده بود. چشمهاش با بی حالی روی صورت رها زوم شده بود و باز هم ناله میکرد. هزاران نذر و نیاز کرده بود. دیگه شمارش از دستش در رفته بود. دوباره نگاهش رو به صورت یلدا دوخت و دستای سردش رو تو دست گرفت

- رها... صدامو می شنوی؟ رها بیا با هم یه معامله کنیم. باشه رها؟ رها من تسلیم شدم. رها تو بردی. ببین همه چی باب دله تو شد. ببین من ولت میکنم. دیگه آزارت نمیدم. از زندگیت میرم. تو راس میگفتی. تو سهم من نبودی. من طمع کردم. رها ببین تو چشاتو وا کن من بی هیچ حرفی میرم. خوبه رها؟ ببین خودم برات یه دختر میگیرم میدم بهت. بعد پامو از زندگیت میکشم بیرون تا با دخترت زندگی کنی. خوبه رها؟ خودت ماله خودت. دخترت مال خودت. طلاق میگیرم میرم. میرم یه جا که چشتم تو چشم نیفته که اذیتت کنه یا بدی ها و آزار و اذیتامو یادت بیاره. خوبه رها؟ فقط تنهام نذار. من به اینکه بدونم تو یه جای این کره خاکی سالمی و داری زندگی میکنی و خوشحالی راضی ام. دیگه هیچی نمیخوام رها. فقط چشاتو باز کن. یه باره دیگه اون نگاهه پاک و آرومتو ببینم. رها حتی دلم برا اون جنجالا و داد و هوارا و لجبازیاتم تنگ شده. رها دارم دیوونه میشم. چشاتو وا کن. بسه هر چی خوابیدی. رها...

- فشاری اندک رو روی دستاش حس کرد. تمام وجودش چشم شدو نگاهش به دست رها.

- رها... رهای من... عروسکم.... (فشار دستشو بیشتر کرد و همزمان): رها سعی کن. چشاتو باز کن. منتظرم رها. از پا درم نیار. زود باش رها.(آروم سرش رو روی صورت رها خم و بوسه ای کوتاه روی چشماش زد)

- نگاهش به سمت دستگاها رفت. ضربان منظم بود. نبضش رو گرفت. خوب بود. همه چیز خوب بود و فقط چشمای رها رو میخواست که باز شه. دوباره تکون دیگه ای که باعث لرزشه دستش شد. پلکهاش داشت تکون میخورد. رهاش داشت بر میگشت.

- شاید تو کمتر از چند ثانیه رها به آرومی پلک زد و چشماش رو کمی باز کرد. و همزمان صدای ناله اش سکوت سرد و سنگینه 4 روزه اتاق رو شکست.

- سرش به سمت بالا رفت و دستاش رو باز و زیر لب : خدایا ازت ممنونم که زندگیمو بهم بر گردوندی.

- صدای گنگ و کوتاه رها که همچون ناله ای بی مفهمو بود یزدان رو به عرش برده بود. حالا مزه زندگی کم کم زیر دندونش حس میشد. حالا میتونست نفس بکشه. به سمت رها خم و سرش رو نزدیکه دهانه رها برد تا بتونه مضمونی از بین ناله هاش بیرون بکشه. ناله هایی که فقط ناله بود. هیچ مفهومی جز درد و نا توانی و عجز نداشت. دوباره برای لحظه ای چشماشو باز و نگاهه خسته و پر دردش رو به صورت یزدان دوخت. انگار هنوز به هوش نبود. هنوز موقعیت و آدمها رو نمیتونست تشخیص بده. یا شایدم شدت درد انقدر زیاد بود که مجالی برای هیچ درک دیگه ای نمیگذاشت. هر چی بود یزدان با زحمت کلامی رو از بین ناله ها بیرون و تشنگی معنی کرد.

romangram.com | @romangram_com