#عشق_چیز_دیگریست__پارت_226


- حساب زمان از دستش رفته بود که در باز و اینبار پدر رو دید در کنار تخت از اتاق بیرون میاد. رها با سری باند پبچی شده و صورتی بی رنگ و مات که مرگ رو فریاد میزد. دیگه اثری از اون بر جستگی دوست داشتنی نبود. ملافه صاف صاف بود. به صورتها نگاه میکرد و درد رو با تمام وجود حس میکرد. دست رها رو در دست گرفته بود و باهاش حرف میزد. نه بیشتر ناله میکرد.

- (اشک میریخت و با زجه رها رو صدا میکرد): رها؟ عروسک؟ خسته ای؟ پاشو رها... پاشو عروسکم. چرا چشات و باز نمیکنی بهم زل بزنی؟ سرم داد و بیداد کنی؟ رها پس چرا نمیخندی؟ رها چرا انقد سردی؟ میخوای بیای بقلم گرمت کنم؟ رها تو که بی من خوابت نمی برد پس چی شد؟ چرا خوابیدی؟ چرا پا نمی شی؟ عروسکم....

- رها رو به CCU منتقل کردن. ضربانش نا منظم بود. حال چندان مناسبی نداشت. توی کما بود. هر کاری تونسته بودن کرده بودن و حالا دیگه همه چیز دست خدا بود. اون بود که باید تصمیم میگرفت میخواد این بنده شو دوباره به این دنیا بر گردونه یا نه. مادر دست به دعا بود. گیتی جون سر سجاده تو نماز خونه و یزدان دست در دست رها کنار تخت. با نفس های رها نفس میکشید و با ضربانش ، قلبش میزد. انگار التماس کردن به رها بی فایده بود. نمی خواست بر گرده. دستش رو محکم تر تو دست گرفت

- ((یزدان تو وقتی مستاصل میشی چیکار میکنی؟

- یعنی چی؟

- یعنی وقتی مشکلی برات پیش میاد چیکار میکنی؟ به خدا چی میگی تا کمکت کنه؟

- دعا میکنم. با خدا حرف میزنم.

- چطوری؟

- نماز میخونم. سر نماز با دلم باهاش حرف میزنم. دعا میکنم. نذر میکنم.

- اما من فقط آیت الکرسی بلدم و فاتحه. میدونی من با خدا حرف میزنم. همینجوری که با تو حرف میزنم. همیشه هم حرفامو می فهمه. زبون منو می فهمه. خوب گاهی وقتا چیزایی که میخوام نمیده. اونوقت چند تا صلوات و آیت الکرسی نذر میکنه. اونم برام کاری که میخوام میکنه. میدونی هر وقت به حرفم گوش نمیده تهش که میرم یادم می افته یه قولی بهش دادم و بعد عمل نکردم. به هر حال اون حرف منم می فهمه. تازه درکمم میکنه که من فارسی بلدم فقط حرف بزنم و اونم قبول داره.))

- رها با زبونه خودت میخوام با خدا حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com