#عشق_چیز_دیگریست__پارت_225

- یزدان آرامتر شده و حالا پشت در، در تلاش برای ورود و دیدن رهاش. رهایی که میخواد رها شه. اما بهش اجازه ورود نمیدن.

- (پشت در روی دو زانو میشینه و کم کم رو زمین خم میشه و مچاله روی زمین با رها حرف میزنه. اشکها با سخاوت از روی گونه اش پایین میان. دوباره ناله میکنه): رها بمون. التماست میکنم. رها تنهام نذار. بهم رحم کن. رها....

- در با صدا باز میشه و یزدان با نگاهی گنگ پرستار رو نگاه میکنه.

- (با صدایی لرزان): چی شد؟

- خون میخواد

- خودم میدم.

- از بانک میگیرم.

- (با عصبانیت): زن خودمه. خون خودمم باید تو رگاش باشه. همین.

- دکتر آخه گروه خونیتون

- (با عصبانیت روی پا بلند و رو به پرستار): میخوره. O+ ام.

- میتونید الان؟

- با عصبانیت و بی توجه به حرف پرستار دکمه آستین رو باز و بالا میزنه و آماده میشه. چند دیقه بعد کارای ابتدایی انجام و بعد از اطمینان پرستار شروع به گرفتن خون میکنه. با حالی زار که خون دادن هم بدترش کرده سعی میکنه از روی تخت بلند بشه که مادر مانعش میشه و دوباره مجبورش میکنه دراز بکشه.

romangram.com | @romangram_com