#عشق_چیز_دیگریست__پارت_224


یزدان بدنه بی هوش و غرق خون رها رو به سمت اتاق عمل میبره. تو یه چشم به هم زدن رها بین دستگاهها گم میشه. فشار... نبض....ضربان.....

- بچه رو باید در بیاریم. وضعیتش وخیمه. خونریزی شدیده.

- یزدان اما با بهت تنها تماشاگر صحنه هاست. باور نمیشه هنوز. فکر میکنه هنوز تو خوابه تو کابوسه. کابوسی که فقط باید ازش بیدار بشه. دست رها رو تو دست گرفته و حاضر نیست حتی ثانیه ای ازش جدا بشه. دکتر شایگان پدر رها، دکتر نیکنام پدر خودش، دکتر جعفری دکتره رها....

- صدای فریادی و همزمان دستی که به عقب خلش میده: ضربان رفته....

- نفس نمی تونه بکشه....

- خون میخواد...

- به سختی از روی زمین بلند و دوباره به سمته تخت خیز بر میداره و مقابل پدر می ایسته

- نمی ذارم. نمی ذارم شوک بدین بهش... میخواین بکشینش... (با فریاد): نمی ذارم... نمی ذارم....

- یزدان تو حاله خودش نیست. تو یه دنیای دیگس. تو شوکه بدیه. پدر با عصبانیت یزدان رو بلند و با فریاد از اتاق بیرونش میکنه. سدای فریادهاش کل سالن رو برداشته... و دستایی که مدام به در ضربه میزنه....

- خانوم سلیمانی(پرستار بخش) به طرفش میره و آرامبخشی بهش میزنه و به اتاقش میبرتش....

- ساعتهاست که مشغول نجات رها هستن. کودک از دست رفته و حالا رها هم داره از دست میره. انگار هیچ تمایلی به موندن نداره. عقربه های ساعت در گذری پر شتاب ثانیه ها رو طی میکنن. مسافر کوله بارش رو بسته و آماده سفره. اما هیچکس بهش اجازه سفر نمیده. چشمهای بی قرار و مضطرب پشت در و دستهایی در تلاش بی وقفه برای برگرداندن این زمینی...


romangram.com | @romangram_com