#عشق_چیز_دیگریست__پارت_223
- زهرا و فرانک و پدر با وحشت تنها نظاره گر صحنه بودن.
- یزدان فریاد میزد و مدام رها رو به نام میخوند و به صورتش میزد و رها انگار به خوابی عمیق رفته باشه و خیال بیدار شدن نداشته باشه. یزدان دست و پاشو گم کرده بود و فقط رها رو در آغوش گرفته بود و سرش فریاد میزد.
- رها پاشو. الان وقته خواب نیست. رها میگم پاشو. به قران اگه پا نشی من دونم و تو. رها... مگه کری؟ پاشو میگم. پاشو رها. پاشو عروسکم. رها جونه یلدا پاشو... ببین چطوری داره گریه میکنه. رها پاشو... و اشک همچون آبی روان از روی صورتش پایین می اومد.
- دکتر شایگان که کم کم از شوک در میومد به سمت رها دوید و او رو از آغوشه یزدان سعی کرد جدا کنه اما یزدان آنچنان رها رو چسبیده بود که هیچ قدرتی قادر به جدا کردنش نبود.
- (با فریاد و اشک و درد و استیصال): بلند شو یزدان. تا دیر نشده باید ببریمش بیمارستان. پاشو اون ... اون داره میمیره... زود با
- نه نه... نمیذارم بمیره. نه...
- پس پاشو یزدان زود باش بابا. دستش رو زیر پای رها میذاره و بلندش میکنه. ناگهان خون روونی رو میبینه که تمام لباس رها رو پوشونده و سردی تنش ترس رو به وجودش بر میگردنه. تازه باورش میشه که شرایط وخیم تر از همه اینهاست. با وحشت رها رو در آغوش میگیره و به سمت در میدوه...: رها تو زنده میمونی. بهت قول میدم رها. یه کم تحمل کن. فقط یه کم.
- یزدان روی صندلی عقب در حالیکه رها رو در آغوش گرفته و ناله میکنه و پدر با سرعتی سرسام آور در حال حرکت به سمت بیمارستان.
- مدام این جملات تو ذهن یزدان تکرار و تکرار میشه و هر بار بیشتر از یاشا و هر چیزی که متعلق به اونه بیذار میشه. بالاخره داشت رها شو ازش میگرفت این عشقه کودکی. این عشقه نفرین شده.
- (من... من خواستم... جلوشون رو بگیرم آقا... یلدا لیوان آب از دستش افتاد و ترسید.... رها خانوم تو اتاق بودن. از صدای گریه یلدا با وحشت دوید سمت یلدا که بقلش کنه تا نترسه که کف دمپاییش روی آب لیز خورد و ... )
- سرش رو به طرفین تکون میده تا همه چیز رو از سرش بیرون کنه و رها رو محکمتر در آغوش میگیره و با صدای بلند
- نه نمیذارم یلدامو ازم بگیرین. نمیذارم. اون زنده میمونه...
romangram.com | @romangram_com