#عشق_چیز_دیگریست__پارت_222


- (رها با اخمایی در هم و نگاهی رو به یزدان): خوب صبح ها بابات بیارتش بعد از ظهر ها یزدان برش میگردونه. باشه؟

- یزدان با بی میلی رو به یاشا: از نظره من مشکلی نیست یاشا جان.

...





- و از اون روز تقریبا بیشتره روزها یلدا پیشه رها بود. یزدان به چشم میدید که رها از این رو به اون رو شده . دیگه از اون سکوت و یه گوشه نشستن ها خبری نبود. هر موقع میرسید صدای خنده های یلدا و رها تمام دیوارای خونه رو میلرزوند. از طرفی خوشحال بود که رها دوباره همون رهای شیطون و پر جنب و جوشه سالها پیش شده بود که هر وقت تو یه مهمونی یا خونه شون میدید همه کلافه بودن از شیطنت هاش. و از طرفه دیگه ترسه روزی که یلدا بره، روزی که پسرش دنیا بیاد. رها انگار فراموش کرده بود که کودکی تو شکمشه. انگار فراموش کرده بود که این دختر کوچولو دخترش نیست. بارها از زبونش حرفهایی شنیده بود که دیوانه اش کرده بود. وقتی تو اوج جیغ زدنا و بازی هاشون بودن بارها یلدا به اشتباه رها رو مامی صدا کرده بود و رها هم در جواب جونه دلم. چی مامانم...

- تقریبا یکی از دعواهای هر روزه کل خانواده با رها این شیطنت ها و بالا پایین پریدن ها و گرگم به هوا بازی کردناش با یلدا بود. دکتر بارها بهش تاکید کرده بود که باید استراحت مطلق باشه اما گوش رها انگار بدهکار این حرفها نبود. گاهی انقدر دنبال یلدا میدویید که به نفس نفس می افتاد و ساعتها زیر اکسیژن بود و یزدان با عصبانیت براش خط و نشون میکشید اما رها با خوشی باز تو اولین فرصتی که حالش بهتر میشد همه چیز رو فراموش میکرد و هر بار به یزدان میگفت تو بیخود نگرانی. من هیچیم نیست. الکی شلوغش نکن. من خودم یه دکترم میفهمم کی چیزیمه کی نیست.

- هنوز پسر کوچولوشون بی اسم بود. اما رها انگار اصلا فراموشش کرده بود. هر چی بود فقط یلدا بود و بس.

- حالا دقیقا یک ماه و ده روز از اومدنه یلدا میگذشت و فردا شب قرار بود یاشا و یاسمین بیان ایران تا دختر کوچولوشون رو ببرن. و رها ماتم گرفته بود. فکر از دست دادنه یلدا براش کابوس شده بود. از مادره یاشا خواست تا این آخرین شب رو اجازه بده یلدا پیش اون بخوابه. اونشب بعد از کلی بازی بالاخره وقتی یلدا خوابش برد به کمک یزدان اونو تو تخت خودش خوابوند و خودش هم در کنارش دراز کشید. رها اشک میریخت و یلدا رو میبوسید و می بویید. دستای کوچیک یلدا رو تو دستش گرفته بود و مدام به فردا و رفتنش فکر میکرد. انقدر گریه کرد تا بالاخره خوابش برد.

- یزدان هم حال بهتری نداشت. اشکای رها رو میدید اما جز سکوت جوابی نداشت. حتی احساس میکرد جایی هم اون شب در کنار رها نداره. با غمی عمیق از اتاق بیرون و به سمت هال رفت. اون شب تا صبح بیدار بود و فکر میکرد. و دوباره به همون نتیجه همیشگی رسیده بود که باز هم جایی تو زندگی رها نداره. اینکه تمام این یکسال و نیم به هیچ نتیجه ای نرسیدن. اینکه اگه نبود هم برای رها فرقی نمی کرد. فقط یه مدت از نبودنش و تنهایی و پاره شدن این وابستگی سختی میکشید و بعد همه چیز رو فراموش میکرد. اون عشق و کششی که رها به یزدان داشت حتی یک هزارم عشقی که به این دختر بچه داشت هم نبود.

- نفهمید کی خوابش برده. اما با صدایی مهیب ناگهان چشمهاشو باز و رها رو دید که از بالای پله ها در حال سقوطه و یلدا که با نگاهی وحشت زده به این صحنه نگاه میکنه. ناگهان خواب از وجودش رخت بر بست و با وحشت به سمت پله ها و رها خیز برداشت. رها رو نیمه های پله با فریادهایی گوش خراش و نگاهی وحشت زده و پر درد و بدنی غرق خون در آغوش گرفت.


romangram.com | @romangram_com