#عشق_چیز_دیگریست__پارت_221

- رها اما اصلا صدای یلدا رو نمی شنید. وقتی یزدان احساس کرد کودک هنوز منتظره جوابه و رها سکوت کرده ناخوداگاه نگاهش دوباره به سمت صورته رها برگشت. از چیزی که تو نگاهش دید لرزید. رها با نگاهی عاشقانه و مادرانه روی صورت یلدا خم شده بود و انگار بچه رو بو میکشید. نه هیچوقت فکر نمی کرد که رها انقدر عاشقه این دختر بچه باشه. انگار تمام اون عشقی که یه روزی تو نگاهش برای یاشا بود حالا چندین برابرش رو تو نگاهش به یلدا میدید. با فشاری که به دسته رها داد اون نگاه رو متوقف کرد. رها دستش رو به سمت یلدا دراز و کودک رو میخواست از دسته یاشا بگیره اما یزدان به خاطر وضعیت رها پیش دستی کرد و کودک رو از یاشا گرفت و رو به رها

- عزیزم تو نباید چیزی رو بلند کنی. ممکنه برات خطر داشته باشه. بهتره بشینی.

- رها با اخمایی در هم روی مبل نشست و سریع دستش رو به طرفه یزدان دراز کرد: حالا بده نشسته مشکلی نداره.

- یزدان ناچار کودک رو در آغوشه رها گذاشت و خودش هم کنارش نشست. رها با کودک در حاله حرف زدن بود و از هر کلامه کودک خنده ای شیرین روی لبهاش می نشست.

- یزدان و یاشا و دکتر نیکنام هم مشغوله حرفهای معمول شدن. فرانک هم به سمت آشپزخونه رفت برای آماده کردنه شام.

- سر میزه شام یاشا بلند شد تا یلدا رو از رها بگیره که رها اونو از این کار منع کرد : من بهش غذا میدم یاشا. تو غذاتو بخور.

- اوهوم ددی. من با نی و نی و رها میحورم.

- رها با حوصله قاشق قاشق غذای یلدا رو به دهانش میگذاشت و یزدان با هر قاشق یه قاشق بیشتر غصه میخورد. حالا براش جای هیچ شکی نمونده بود که رها عاشقه این کودک شده. هیچوقت تصورم نمی کرد که زنش عاشقه یه بچه بشه و بدتر از اون تصور نمی کرد که به چنین چیزی حسودی کنه. دائم تو ذهنش این احساسه رها رو با حسی که به پسرشون داره مقایسه میکرد و هر لحظه کلافه تر میشد. انقدر تو فکر بود که چیزی از حرفایی که بین بقیه رد و بدل میشد رو نمی شنید. ناگهان با صدای رها به حال برگشت

- یاشا خوب بذارش پیشه من. من واقعا حوصله ام سر میره. صبح تا شب باید تو خونه یا دراز بکشم یا کتاب بخونم. به خدا دق میکنم. اصلا عادت ندارم به اینهمه بیکاری.

- نه نه. مامان یه مدت نمی ره سره کار. خودش مواظبشه.

- خوب چه کاریه؟ من بیکار تو خونه ام. مامانم که به خاطر من اکثرا خونه ست. زهرا هم که هست. برا چی مامانتو از زندگی بندازی؟ مگه من خواهرت نیستم؟ خوب پس باید به یه دردی بخورم؟ نکنه به من اطمینان نداری که بچه تو بذاری پیشم؟

- نه رها جان. این چه حرفیه؟ مگه میشه به یه مامان کوچولو اعتماد نداشت. مسئله اینه که من پس فردا دارم بر میگردم و برای مامان اینا سخته بخوان هر روز یلدا رو بیارن اینجا بعد شب برش گردونن. این عملی نیست.

romangram.com | @romangram_com