#عشق_چیز_دیگریست__پارت_220
- و همه چیز دوباره آغاز شد. زمان به عقب بر گشت. خاطرات میرفت که زنده شود.
- یاشا بر گشته بود با یلدا دختر کوچولوی 2 ساله اش. دختر کوچولویی که تازه زبون باز کرده بود و مثل تمام دختر بچه ها با نوعه حرف زدنش با شیرین زبونی هاش و با حرکاتش هر کسی رو عاشق خودش میکرد.
یاسمین برای دوره کار آموزیش به یکی از شهرهای آلمان به نام کلن معرفی شده بود و یاشا که بدونه یاسمین نگهداری بچه براش خیلی سخت بود به ایران بر گشته بود تا یلدا رو بذاره ایران و خودش برگرده.
- یزدان هیچوقت اولین روزی که یاشا و یلدا به منزله مادر پدر یلدا اومدن رو فراموش نکرد. خوب یادش بود که مادر بارها بهش گفته بود یزدان جان بیا رها رو بر دار برین خونه خودتون. منم زهرا رو می فرستم میاد مراقبشه. اما یزدان این کار رو نکرده بود. براش سخت بود اما میخواست از رها و احساسش مطمئن بشه. خودشم میدونست این حسه تو وجودش اگه بخواد همینطور بمونه هر روز بیشتر هر دو شون رو عذاب میده. باید با این لحظه ها رو برو میشد. باید میفهمید که رها هنوز هم حسی به یاشا داره یا نه. باید می فهمید جایگاهه خودش و پسرش کجای زندگی رهاست.
- اما رها سر از پا نمی شناخت. خوشحالی تو وجودش فریاد میزد. و این فریاد انقدر بلند بود که گاهی پشت یزدان رو میلرزوند. تا شبه دیدار بارها تصمیم گرفت مانعه این دیدار بشه اما هر بار پاش دوباره و دوباره سست میشد.
- هر چی بود اون شب از راه رسید. یه شبه تقریبا گرمه تیر ماه. یلدا با پیراهنی آبی رنگ که برجستگی زیبایی روی شکمش حضوره این کودکه در حال جون گرفتن رو نشون میداد و موهایی جمع شده بالای سر و آرایشی ملایم با لبخندی زیبا بر لب روی مبله هال نشسته بود و یزدان با ظاهری آروم و درونی آشفته در کنارش دست در دست. گاهی فشار دستش روی دست رها بیشتر میشد و این دقیقا همون لحظه های نزدیکتر شدن به لحظه دیدار بود. اما رها با لبخندی گرم و نگاهی آروم و بی هیچ حرفی تو اون لحظات تنها با دستش فشار دست یزدان رو از خودش میگرفت. بالاخره صدای زنگ خونه ورودشون رو اعلام کرد. فرانک با درونی آشفته به سمت در برای پیشواز رفت.
- صدای سلام و احوال پرسی ها و صدای الفاظ گاه کاملا بی معنی کودکی همراه با خنده کاملا به گوش میرسید و یلدا و یزدان هر دو از درون می لرزیدن. یکی از شوق دیگری از ترس.
- یاشا با کودکی در بقل وارد سالن شد و همزمان رها هم به کمک یزدان از روی مبل بلند شد. یاشا با یزدان دست داد و بعد با نگاهی خندان رو به رها ایستاد و نگاهی خندان به صورت رها کرد و دست آزادش رو پشت شونه رها گذاشت و صورت رها رو بوسید. بوسه ای کاملا برادرانه اما یزدان تمام وجودش چشم شده بود تا حتی این بوسه رو هم تجزیه تحلیل کنه. شاید اگر به نظر خودش فکرش احمقانه نبود همون لحظه رها رو از یاشا دور میکرد و نمیگذاشت حتی دستش به رها بخوره. اما خوب میدونست که این فکر خیلی بچه گانس. و مهمتر از اون حتی طعمه بوسه یاشا رو هم میتونست با تمومه وجود حس کنه. اون فقط یه بوسه برادر به خواهرش بود. یاشا خالی از هر احساس ناپاکی بود. نه، یزدان حق نداشت به اون خرده بگیره یا ازش دلخور باشه. اما نگاهه رها چی بود؟ یزدان نگاهی دقیق به صورت رها کرد تا ببینه این بوسه تو وجوده رها چه طعمی داشته. برای لحظه ای خیالش راحت شد. رها همه وجودش نگاه شده بود اما نگاهی پاک و قشنگ به کودکی که در آغوشه یاشا بود. انگار رها حتی نفهمیده بود که یاشا در آغوش گرفتتش و یا بوسیدتش. رها یاشا رو اصلا نمی دید. نا خداگاه لبخندی زیبا روی لب های یزدان نشست. و این لبخند همزمان شد با لبخند یاشا به روی خودش که داشت وجوده کوچولوشون رو تبریک میگفت.
- یزدان با لبخند ازش تشکر کرد و یاشا همزمان دست یلدا رو گرفت و آروم روی شکمه رها گذاشت و با صدایی کودکانه رو به دخترش:
- یلدا بابایی اینجا نی نی خاله رهاست. یه نی نی یه کم کوچولوتر از شما.
- کودک با بهت دست کوچیکش رو روی شکم رها کشید و با نگاهی پر سوال رو به یلدا پس کو نی نی؟
romangram.com | @romangram_com