#عشق_چیز_دیگریست__پارت_219
...
- و وقتی سر حال بود و یزدان ازش میپرسید: عروسک ببینم این پسرمون هنوز اسم نداره؟
- وای چه اهمیتی داره؟ فرض کن اصغر اکبر. چمدونم بابا. بالاخره دنیا اومد یه اسمی میذاریم دیگه.
- آخه رها این طفل معصوم چه گناهی کرده؟
...
- با همه اینها یزدان باز هم راضی بود چراکه لا اقل رها مواظبه بچه بود و احتیاط زیادی میکرد. و یزدان هر بار سر نماز از خدا میخواست که مهر این بچه رو تو دله رها بندازه چون از روزی میترسید که این بچه بخواد بدونه مهر و مجبت مادر بزرگ بشه.
- رها فهمیده بود که بدونه یزدان زندگی سخته. بدونه یزدان حتی راه رفتن هم سخته. خوردن. خوابیدن. بلند شدن. و فهمیده بود که برای داشتنه یزدان باید کودش رو هم قبول کنه. میدونست کوچکترین بی توجهی به این بچه یزدان رو عصبی و نوازش هاشو ازش میگیره. به همین دلیل کم کم با این بچه داشت کنار میومد که اون اتفاقی که نباید افتاد.
- یزدان خطر رو درست به فاصله یک میلیمتری خودش حس میکرد. خطری که راهی برای دفعش نمی دید. نه انقدر از رها مطمئن بود که بدونه این وروده ناگهانی این دو غریبه دیر آشنا برای رها بی اهمیت شده. نه اونقدر کودکش رو دوست داشت که این تازه وارد نتونه دوباره تو زندگیشون پر رنگ بشه. نه حتی توانه دور کردنه رها رو داشت. تو سکوتی سرد و پر حراس تنها نظاره گره این بازی میتونست باشه.
romangram.com | @romangram_com