#عشق_چیز_دیگریست__پارت_218


- نه. (جواب سریعتر از اونکه رها مهلتی ازش بگیره رو زبونش میاد. جوابی که تلخی توش موج میزنه. و این تلخی رو به نگاه یزدان هم منتقل میکنه. ناچار برای درست کردنه این نه با من من رو به یزدان): یعنی میدونی... آخه... یعنی نه که نه... یعنی

- رها توجیه نکن. ممنون که واقعیت رو گفتی. (دوباره دستی نوازشگر روی شکمه رها میکشه): کوچولوی بابا غصه نخور. مامان خیلی زود عاشقت میشه و برات یه اسمه قشنگ میذاره. باشه بابا؟

- یزدان من...

- (دستش رو روی لبه رها میگذاره و با صدایی که رگه های غم توش موج میزنه): شیش... هیچی نگو رها. مطمئنم تا چند وقته دیگه که تو شیکمت تکون بخوره عاشقش میشی. اونوقت براش یه اسم قشنگ بذار. باشه؟

- (با صدایی آروم): باشه.

...

- روزها از پی هم میگذشت. حالا کودک 5 ماه و نیمه شده بود و به علت فشاری که به قفسه سینه رها میاورد رها تحت کنترله شدید و استراحته مطلق قرار گرفته بود. دکترش هر گونه تحرک و فعالیتی رو ممنوع کرده بود و به همین دلیل از بیمارستان مرخصی گرفته بود و به منزل پدر و مادرش رفته بود. گاه گداری ساعتها زیر اکسیژن بود و بی حال و گاهی انقدر پر انرژی که کسی حریفش نبود.

همه چیز خوب بود. یزدان بعد از کار میرفت خونه پدر مادر رها و اکثرا شبها همونجا میخوابید. همه چیز خوب بود و دوباره عشق و گرما به زندگیشون بر گشته بود. تنها مشکل این بود که رها هنوز بچه رو پذیرا نبود و این از بهانه گیری ها و خشونت هاش کاملا مشخص بود. هر زمان دچار نفس تنگی میشد با عصبانیت کودک رو مخاطب قرار میداد. و یزدان که سعی میکرد با زبون به راهش بیاره همیشه با تلاشی بی تنیجه عقب میکشید.

- اه دیوونم کردی. خسته شدم. انقدر اذیتم نکن. گور منه احمق که حامله شدم که اینهمه خودمو آزار بدم که آخرش یه پسر دنیا بیارم.

- رها عزیزم آخه این چه حرفیه تو میزنی؟

- دروغ میگم مگه؟ خفه شدم انقد این ماسک کوفتی رو گذاشتم رو صورتم و جون کندم تا نفس بکشم.


romangram.com | @romangram_com