#عشق_چیز_دیگریست__پارت_217
- (نگاهی آروم بهش میکنه و باهاش همگام میشه): منم خسته ام. بریم بخوابیم.
- یزدان به سمت دستشویی میره تا دتدونش رو مسواک کنه و رها به سمت کمد میره و لباس خوابی در میاره و به سمت تخت میره. لبه تخت میشینه و آروم لباسش رو عوض میکنه و یزدان با نگاهی تبدار به رها نگاه میکنه. بند بند وجودش رها رو می طلبه. با پاهایی که به اراده خودش قدم بر نمیدارن به سمت رها میره و از پشت در آغوش میگیرتش.
- رها همچون غریقی که به ساحل امن رسیده باشه گرمایی لذت بخش رو تو وجودش حس میکنه.
- یزدان بر میگرده و رو بروی رها قرار میگیره و با ملایمت پیراهنش رو بالا و دستش رو روی شکم کمی بر آمده رها میکشه.
- پوست تنه رها ناگهان از این گرما و حرارت میسوزه. انگار درست اولین شبه ازدواجشونه. همون حس رو داره همون تپش قلب همون لرزش. همون گرما.
- یزدان بوسه ای روی شکمش میزنه و در آغوش میگیرتش. دوباره فاصله ها بر داشته میشه. دوباره دلا و قلبها یکی و نفس ها گرم و بی تاب.
- ساعتهاست که رها در آغوشه یزدان و به پهلو و پشت به یزدان دراز کشیده و یزدان نوازشش میکنه و باز صدای زمزمه های عاشقانه و دلتنگش رو تو گوشه رها زمزمه میکنه. زمزمه هایی که اینبار رها هم گوینده بخشی از اون به گوشه یزدانه.
- (یزدان بوسه ای روی گردنه رها میزنه و همزمان دستش رو روی شکم رها قفل میکنه و با لبخند و زمزمه وار): رها اسم پسر کوچولومون چیه؟
- (ضربه ناگهان تمام خوشی شب ساعاته قبل رو از رها میگیره. ناگهان سر و سخت میشه. و با صدایی که با تمام تلاشش باز هم یزدان سردیش رو حس میکنه): هر چی تو دوس داری.
- (رها رو به سمت خوودش بر میگردونه و به چشماش نگاه میکنه): رها یه سوال ازت میپرسم و دلم میخواد جز راست چیزی نگی. باشه؟
- بپرس
- رها تو این بچه رو هنوزم دوس نداری؟
romangram.com | @romangram_com