#عشق_چیز_دیگریست__پارت_215

- (با لحنی که سعی میکرد ملایمتی توش نباشه): فکر میکنم کارم همینه. نمیام بیمارستان که استراحت کنم.

- (با حرس): راس میگی دکتر نیکنام. میدونی چیه؟ منم نمیام بیمارستان که صبحانه بخورم. تا دلت بخوادم مریضه مثلا اورژانسی دارم. (از صندلی بلند و با قدمهایی سنگین به سمت در میره)

- (همزمان به سمت رها میره و دستش رو میگیره و روی صندلی می نشونتش و با عصبانیت): انقد با اعصابه من بازی نکن. عین آدم بشین صبحانتو بخور بعد هر جا خواستی برو. بفهم یه بچه تو شیکمته که باید همه چیزش درست و به موقع باشه. صبح که صبحانه نمی خوری نهارتم که همیشه خدا میمونه برا 3 4 بعد از ظهر. پس میشینی صبحانتو میخوری تا سرت داد نزدم.

- (با حرص): تنهایی میلم نمیکشه

- (بالاخره یه کم کوتا اومدی رها خانومه یه دنده.) (با حالتی خونسرد و آروم رو بروی رها میشینه و همزمان یکی از لقمه ها رو تو دهنش میذاره و رها هم شروع میکنه)

- (با سری رو به پایین و آروم): یزدان؟

- بله؟

- من خونه مامانینات راحت نیستم. میشه بر گردم خونه خودمون؟ قول میدم دختره خوبی باشم.

- باید فکر کنم.

- اه. تمومش کن دیگه.

- رها خیلی کار دارم. باید برم سر کارم. تو هم ته شیرتو بخور و برو. عصر برو خونه مامان اینا.

- (با حرص از روی صندلی بلند میشه و مقابل یزدان می ایسته): لعنتی میگم میخوام بیام خونه خودم. اه. من میرم خونه خودم. نخواستی خنو ببینی تو برو خونه مامانت. (و از کنار یزدان رد میشه و از اتاق بیرون میره)

romangram.com | @romangram_com