#عشق_چیز_دیگریست__پارت_213
- کش و قوسی به خودش میده و روی تخت نیم خیز میشه. نگاهی به سامتش میکنه و ناگهان از جا میپره. باورش نمی شه که 6 ساعت تمام خواب بوده باشه. با سرعت از جا بلند و نگاهی به دور و بر میکنه. یادش نمیاد کی خوابش برده، کی مقنعه اش رو در آورده ... با چیجی به سمت دستشویی اتاق میره و آبی به صورتش میزنه. احساس دل ضعفه میکنه. تلفنش رو از کیف در میاره و به سمت آشپزخونه میره.
- نگاهش به صفحه تلفن میفته. 48 تا میس کال داره. آه از نهادش بلند میشه. لیست رو باز میکنه. بیشترین تماس از یزدان بوده. ناخوداگاه میلرزه و با خودش فکر میکنه: (حالا چیکار کنم.اه. دیگه مگه حرف منو باور میکنه بگم اومدم خوابم برد. لابد فکر کرده باز رفته بودم بچه رو بندازم. اه. باز دردسر. حقته رها خانوم. تازه این اولشه. حالا کم کم میفهمی وقتی شوهر آدم بهش بی اعتماد بشه زندگی چه جهنمی میشه)
- شیر رو داخل لیوان میریزه و یه تست رو هم کره پنیر میزنه و همونجور سرد شروع به خوردن میکنه.
- (( رها چرا سردشو میخوری آخه. تنبلی تا این حد؟ دو دیقه بذار اون شیر گرم شه. اون نون تست شه. این که نشد
- اوه.... خیلی کاره یزدان. گشنمه نمی تونم صبر کنم.
- بیا ماله منو بخور .
- بابا تو خیلی تحویلم میگیری. بد عادت میشما!!!!
- چیکار کنم. از گلوم پایین نمیره اینجوری.))
...
- با بوق سوم گوشی رو بر میداره و با لحنی جدی): چه عجب بعد از 6 ساعت بالاخره فرصت کردین یه زنگ به شوهرتون بزنین و یه خبر بدین که کجایین.
romangram.com | @romangram_com