#عشق_چیز_دیگریست__پارت_212


- میرم خونه. تلفنه خونه خراب بود. ممکنه حالش بد شده باشه و تو خونه افتاده باشه. میرم یه سر بزنم.

...

- کلید رو داخل در میندازه و وارد میشه. بوی عطر رها تو خونه پیچیده. کفشای رها رو دمه در نمیبینه (یزدان ولی دلیلم نمیشه که خونه نباشه. همیشه با کفش میاد تو خونه. مگه یادت رفته بحث همیشگی تون رو. ناخوداگاه لبخندی روی لبش میشینه و به سمت اتاق خواب میره. دمه در نگاهش خندان، صورتش پر آرامش و نفسش آروم میشه. قطعا این فقط میتونه عروسک لوسش رها باشه. خندش میگیره. رها با روپوش و روسری و حتی کیف به دوش روی تخت خوابش برده خواب که نه بیهوش شده. نگاهش اینبار به کنار تخت میفته.

- (آروم زمزمه میکنه): بازم با کفش رها؟ (اما با دیدنه وضعیت کفش خندش میگیره. رها کفشاش رو به پشت کرده و روی یکی از مجله های کنار تخت کذاشته.)

- آروم به سمت تخت میره و یاد حرف مامانش میفته که (دیشب اصلا خوب نخوابید. فکر کنم تا صبح بیدار بود. یا این دنده به اون دنده شد یا خوابه بد دید.) کنار رها می ایسته و آروم کیف رو از رو شونش بر میداره و مقنعه رو از سرش. پتو رو روش میکشه و بوسه ای آروم روی موهاش میزنه و روی تخت میشینه. وجودش همه چشم شده و رها رو نگاه میکنه. خنده داره فقط یه شب ازش دور بوده اما انگار سالهاست ندیدتش.

- موبایلش زنگ میزنه. رها تکونی میخوره. سریع از اتاق بیرون میره تا صدا رها رو بیدار نکنه.

- بله نگران نباشین. خسته بوده خوابش برده. ... الان راه میفتم.... چشم. .... خدافظ.

- یه باره دیگه به سمت اتاق میره. خسته تر از اون بوده که بخواد بیدار شه. راه اومده رو بر میگرده و از در بیرون و اینبار با آرامش به سمت بیمارستان بر میگرده.

....






romangram.com | @romangram_com