#عشق_چیز_دیگریست__پارت_211

- اوف... به خدا یادم میره. مخصوصا که با کفش نمیام تو اتاق.

- رها اگه من و حرفام برات ارزش داشته باشه یادت میمونه.))

- (با لبخندی تلخ با خودش زمزمه میکنه):باشه بابا. در آوردم. (خم میشه و کفش رو آروم از پاش در میاره و اینبار با لبخندی سرش رو روی بالشته یزدان میگذاره. انگار آرامشی عمیق و ناگهانی تمام وجودش رو پر میکنه.)

...





- عقربه های ساعت 11 صبح رو نشون میده. کلافه و با اعصابی خراب دوباره برای بار دهم به سمت اتاق پدر میره. هنوز داخل نشده

- (با کلافه گی): یزدان بابا به خدا با چپ رفتن راست اومدنت تو این اتاق هیچی درس نمیشه.

- (با عصبانیت): د آخه پدر من برا چی بردیش ماشین بر داره. اه. حالا بردیش برا چی وای نستادی تا بیاد با هم بیاین؟ حالا از کجا برم پیداش کنم آخه؟ بابا نکنه تصادف کرده؟ بابا اگه بلایی سر رها بیاد من میمیرم. دارم دیوونه میشم بابا.

- ای بابا چرا انقدر بد فکر شدی تو.

- بد فکر نشدم پدر من. از صبح تا حالا بیشتر از هزار بار زنگ زدم به تلفنش جواب نمیده. زنگ میزنم خونه هیشکی جواب نمیده. ناگهان چیزی تو ذهنش جرقه میزنه دیروز که اومده بود تلفن کنه تلفن بوق نمیزد. مثله باد به سمت در خیز برداشت

- کجا؟ چی شد؟

romangram.com | @romangram_com