#عشق_چیز_دیگریست__پارت_210
- نه عزیزم این چه حرفیه. نگران نباش همه چی درست میشه فقط یه کم باید صبر کنی. بیا عزیزم. بیا بشین صبحانه بخور. نه گیتی حون من صبح ها میلی به صبحانه ندارم و اذیتم هم میکنه (هه رها خانوم میبینی؟ اگه عین آدم فهم داشتی و این غلطا رو نکرده بودی الان یزدان بقلت میکرد لوست میکرد و با التماس و قربون صدقه دونه دونه لقمه ها رو میذاشت دهنت.)
- آخه اینجوری که نمیشه مامان جان. لااقل بیا یه استکان شیر بخور.
- نه گیتی جون مایعات بیشتر اذیتم میکنه. میرم بیمارستان ساعت ده اینا صبحانه میخورم. نگران نباشین. (همزمان برشه کوچیکی از موز روی میز رو بر میداره و در دهان میگذاره و رو به رامین):
- بابا ممکنه منو ببرین دمه خونه خودمون ماشینم رو بر دارم از پارکینگ؟
- خوب من که میرم بیمارستان خودم میبرمت هر روز. برگشتنم سر راه میذارمت خونه.
- نه بابا اینجوری راحت ترم.
- از ماشین پیاده و به سمت خونه میره تا کلیدش رو بر داره و بیاد ماشینش رو برداره. ناخوداگاه یه نیروی به سمت اتاق خواب میکشتش. نگاهش به تخت می افته . خیلی راحت از عجله ای که برای صاف کردنه تخت شده بوده میفهمه که یزدان دیشب سمت اون خوابیده. نا خوداگاه دستش به سمت همون قسمت میره و آروم پتو رو پس و روی تخت دست میکشه. بوی ادوکلن یزدان تمام اتاق رو پر کرده. نفسش روو از بو پر میکنه و با همون روپوش و شلوار روی تخت دراز میکشه. نگاهش به سمته کفشش میره که با دقت بیرون از تخت و روی هوا قرار داده تا به ملافه و تخت نخوره
- ((رها جان این هزار بار هر جای خونه دوست داری با کفش برو ولی توی اتاق خواب با کفش نیا. رها من نماز میخونم تو این اتاق. خواهش میکنم اینو یادت نگه دار.
- وای یزدان تو که زیر جا نمازت یه قالیچه پهن میکنی دیگه چه فرقی میکنه من با کفش بیام یا بی کفش.
- رها چیزه زیادی ازت نخواستم. گفتم از در وارد میشی کفشتو درار گفتی یزدان خسته ام میرسم. دلم میخواد اول بشینم بعد کفش درارم. گفتم باشه.
- صبح کفش رو پات میکنی تا را بیفتیم دوره تو خونه میچرخی گفتم عیب نداره. لاقل این یه اتاق با کفش نیا.
romangram.com | @romangram_com