#عشق_چیز_دیگریست__پارت_209
- یزدان هم شب سختی رو گذرونده بود. شبی که بارها پاش سست شده بود که به سمت خونه مامان و پیشه رها بره. تا صدای نفس هاشو بشنوه تا بتونه به آرامش برسه. این عشق واقعا خارج از کنترلش بود. نمی تونست خونه رو بی رها تحمل کنه. بدونه اینکه صبحانه ای بخوره حاضر و به سمت بیمارستان حرکت کرد. خودش هم میدونست دله بی طاقتش فرمون رو دست گرفته تا هر چه سریعتر به سمت رها بره. آرزو میکرد چشماشو ببنده و وقتی باز کرد توی بیمارستان باشه و رها رو ببینه. اما ترافیکه همیشگی خیابونا انگار خیال روون شدن نداشت.
...
- (با صدای بلندی قبل از ورودش به آشپزخونه سلام کرد تا اینجوری اگه میخوان حرفاشون رو قطع کنن طبیعی قطع کنن. و همینطور هم شد)(به سمت پدر رفته بوسه ای روی گونه اش گذاشت)
- سلام عزیزم. خوبی دخترم؟
- ممنون بابا.
- (این بار به سمت گیتی رفته و بوسه ای هم روی گونه اون گذاشت)
- سلام رها جان خوب خوابیدی؟
- راستش نه خیلی. خسته ام گیتی جون. انقدر خسته ام که حد نداره. از این کابوسا کلافه ام. ببخشید خواب شما رو هم به هم زدم دیشب.
romangram.com | @romangram_com