#عشق_چیز_دیگریست__پارت_208


- یزدان بین حرف مادر پرید و سریع: مامان مامان فراموشش کن. فقصیر خودم بود. باید این سیلی رو میخوردم. خوشحالم که من این سیلی رو خوردم. جون دلم نمی خواست رها بخوره... مامان... قول بدین با رها مهربون باشین... مامان عروسکم امانته دستتون. .. (با اشک): باشه مامان؟

- این چه حرفیه پسرم. مطمئن باش. میدونم رها هم نفهمیده این کارا رو کرده. اونم پشیمونه... هر کسی میتونه استباه کنه... ما رها رو درک میکنیم. خیالت راحت.

- مرسی مامان(و ناگهانی گوشی رو قطع میکنه تا بیش از این صدای بی تابش رو کسی نشنوه)

- دوباره سکوت خونه دوباره در به دری. دوباره و دوباره باز....

- صبح با حال خرابی از تخت پایین میاد. تازه میفهمه که چقدر مهتاج حتی احساس بودنه یزدان در کنارشه. حتی صدای نفس هاش هم بهش آرامش میده. آرامشی که خوابی راحت داشته باشه. اما حیف که خیلی راحت این آرامش رو از خودش گرفته بود. یعنی تا کی باید این دوری و تنهایی رو تحمل کنه؟ یه جور وابستگی بهش پیدا کرده بود. خودش میدونست عشق نیست اما هر چی هست انقدر قوی تو وجودش ریشه کرده که وقتی نیست همه چی تعادلش رو از دست میده.

دست و روشو شست و لباس پوشیده از اتاق بیرون و به سمت پله ها رفت. صدای گیتی و رامین رو میشنید که دارن آروم حرف میزنن.

- دیشب تا صبح سه دفعه از خواب بیدارش کردم. اینجوری نمی شه. خوابه بد میبینه انگار.

- چیکار کنم گیتی؟ راهی به ذهنت میرسه؟

- نه فعلا هیچی. یزدان الان حاله درستی نداره باید با خودش کنار بیاد

- (آره یزدان چشم نداره ببینتم. هه فقطم به خاطر اینکه من این بچه رو نمی خوام. چرا پسر کوچولوی بابا؟ چرا خودت نرفتی؟ من که بهت گفته بودم فقط دختر میخوام. پس چرا ... میبینی؟ به خاطر تو از خونه زندگیمم بیرونم کرده. آواره اینجا شدم. به خاطر تو برام دل میسوزونن. ازت بدم میاد. هیچوقت دوست ندارم. تو همه خوشی هامو گرفتی. به خاطر تو ازدواج کردم. خودمو انداختم تو دردسر. اینهمه سختی کشیدم. به یه غریبه و وجودش عادت کردم چون به خاطر داشتنه تو باید باهاش زندگی میکردم اما آخرشم پسر شدی. پسری که هیچوقت نخواستم.)

- ...


romangram.com | @romangram_com