#عشق_چیز_دیگریست__پارت_207
- آره پسرم. چفتم که همه چی خوبه
- مامان نکنه خوابش نبره؟ نکنه سردش باشه؟ آخه... آخه اون فقط تو بقلم آروم میخوابه... مامان تنهاش نذاری
- نه فدات شم. مثه دو تا چشام مواظبشم. اون خوبه. الانم آروم خوابیده.
- مامان... نکنه .... نکنه من براش کابوس شم؟؟؟ مامان نکنه تو خواب آزارش بدم؟؟؟ نکنه کابوسه خواباش بشم و خوابشو ازش بگیرم؟؟؟ مامان رها عروسک کوچولوی منه... مامان باور کنم خوبه؟؟؟
- مادر میدونست یزدان نگرانه و این نگرانی از عشق زیادش به رهاست. سعی میکرد تا به نوعی آرومش کنه
- نه پسرم. خوابه بد دیده بود اما زفتم پیشش کنارش موهاشو ناز کردم و انقدر باهاش حرف زدم تا خوابید. حتی تو خواب لبخند میزد. نگران نباش
- یزدان انگار با خودش حرف بزنه. آره میدونم. همیشه وقتی میخوابه تو بقلم موهاشو ناز میکنم تو خواب بهم لبخند میزنه. مامان رها خیلی بچه ست. خیلی موتظبش باش. مامان شب بهش سر بزنه. نذار دوباره کابوس ببینه.
- یزدان میخوای بیای اینجا پیشه رها؟؟؟ اینجوری خیالت راحت میشه. ها؟
- لحظه ای با خودش فکر کرد. آرزوش بود بره اما نه... نمی تونست... هنوز ازش دلخور بود. میدونست اگه ببینتش دوباره همون تنفر تمومه وجوش رو میگیره و اینجوری به این زودی ها نمی تونه بدیه های رها رو فراموش کنه. باید تحمل میکرد. باید از دور مواظبش میبود. هنوز نمی تونست قبولش کنه. احتیاج به زمان داشت. پس به تلخی لبخندی زد و همزمان به مادر گفت نه و خداحافظی کرد.
- مادر قبل از اینکه یزدان گوشی رو زمین بکذاره با عجله اونو به نام خوند: یزدان... یزدان
- (با نگرانی): بله مامان.
- منو بابا رو ببخش. نباید بهت سیلی میزدیم و از خونه بیرونت میکردیم... ما ن..
romangram.com | @romangram_com