#عشق_چیز_دیگریست__پارت_205
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت
تو با شب رفتی با شب میای از دیار غربت
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت))
- اشک روی صورتش میشینه. دستاشو روی صورت میگذاره و به حال خودش میگریه. به حال رها. به این دوری. این سری. این سکوت. یعنی رها هم حال اونو داره الان؟ یعنی اونم دلتنگشه؟ در اتاق خواب رو باز میکنه. هرچی هست تنها سکوته. دیگه صدای نفس های رها به گوشش نمی رسه. دیگه دستای تبدارش تو دستش نیست. چرا رها... چرا...
((حالا دست من تنها شعر دستامو میخونه
حس خوبه با تو بودن تو رگای من میمونه
حالا دست من تنها شعر دستامو میخونه
حس خوبه با تو بودن تو رگای من میمونه
romangram.com | @romangram_com