#عشق_چیز_دیگریست__پارت_204
- اون... اون داشت میرف... اونا منو... منو نبردن... اونا منو دوس ندارن... از من متنفرن... یزدان از من متنفره... حتی پسرمم متنفر بود
- آروم رها. تو امشب شبه سختی داشتی... یزدان عاشقته... اون فقط یه کم عصبیه الان. فردا میاد میبینی چقدر دوست داره. آروم باش. تو باید استراحت کنی.(رها رو دوباره میخوابونه و انقدر باهاش حرف میزنه و موهاشو نوازش میکنه تا رها خوابش نیمه عمیق بشه. اون لحظه خس میکنه این دستای یزدانه که توی موهاش میچرخه و می خوابونتش. از این فکر لبخندی شیرین روی لبش میشینه و دوباره به خواب میره)
...
- ساعتهاست که داره بی هدف رانندگی میکنه. ساعتهاست که با تمام وجودش مزه درد و خستگی رو میچشه. تمام لحظه ها دوباره مثل فیلم از جلوی چشمش میگذره. شاید به دنباله ثانیه ای میگرده که رها فقط مال اون بوده. ثانیه ای که جسم و روحش هر دو فقط برای او تپیده... شاید شب یکی شدنشون با هم و تمام شبهایی که این گرما رو به هم دادن تنها شبهایی بوده که مطمئنه رها روح و جسمش تنها مال خودش بوده. شاید چون این تجربه رو لا اقل با یاشا نداشته تا بخواد تو ذهنش دوباره زنده شه... اما ناگهان دوباره روی خط سکه بهش دهن کجی میکنه و اون اینکه شاید همون لحظه هم تو ذهنش به این فکر میکرده که یاشا اگر بود گرمتر از این بود یا نه... با این دید ناگهان دوباره آشفته شد... انگار این افکار مخرب خیار خروجه از ذهنش رو نداشتن. هرچی سعی میکرد نقاب خوشبینی رو به چشم بزنه باز این بد بینی خودش رو با لجاجت به رخ میکشید. اما چرا اینطور شده بود. او که همیشه روی خوب همه احساسات رها رو میدید. خوب میدونست چراشو. هنوز نتونسته بود این رو هضم کنه که رها میخواسته بچه اش رو بکشه... چون اون پسر بوده... و تنها یک دلیل برای اینکار بوده چون از روز اول دختر میخواسته. چون از ثانیه ای که فهمید یاشا دختر داره این فکر به سرش زد که اونم ازدواج کنه... که فقط یه دختر داشته باشه... اما که چی؟ خوب معلومه یزدان که فکر کنه اون یلداشه. ناخوداگاه پاشو رو پدال گاز بیشتر فشار میده و با سرعتی سرسام آور و اعصابی خراب خودش رو به خونش میرسونه. خونه ای که درش رو باز نکرده سکوتی تلخ بهش خوشامد میگه...
((خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کور بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
مه گرفته کوچه هارو اما سایه تو پیداست
میشنوم صدای شب رو، میگه اون که رفته اینجاست
تو با شب رفتی با شب میای از دیار غربت
romangram.com | @romangram_com