#عشق_چیز_دیگریست__پارت_203
- تو بچه منو نخواستی. پس منم فراموش کن.
- با وحشت به یزدان نگاه میکنه.
- بچه اما با بی تابی به جانب رها سرش رو بر میگردونه با دستایی که یه طرفش دراز شده. یزدان با این حرکت کودک پا سست میکنه و به طرفش میچرخه که ناگهان کودکی با نام صداش میکنه و به سمتش میدوه. این دختر بچه کیه؟ چند لحظه ای به مغزش فشار میاره . آره خودشه یلداست. تردید تو تمام وجودش شعله میکشه. نگاهش بین کودکش و یلدا به لرزش در میاد.
- کودک به تلخی مادر رو نگاه و دستش رو دور گردنه پدر حلقه و از رها چشم میگردونه.
- نگاه تلخ یزدان تلخ تر روی صورتش لحظه ای ثابت میمونه و بعد ناگهان بر میگرده و دور و دور تر میشه.
- به سمت یلدا نگاهش رو بر میگردونه اما یلدا رو میبینه با نگاهی که محو پشت سرش شده. ناگهان واقعیت وجوده یاسمین به دلش چنگ میزنه. قدم تند میکنه و یزدان رو به نام میخونه. اما یزدان دور و دورتر میشه. ناگهان پرتگاهی رو مقابلش میبینه. لخظه ای دیدش تار میشه و بعد خودش رو میبینه در حال سقوط. بی اختیار و با وحشت شاید هزاران بار یزدان رو به نام میخونه.
- (از صدای یزدان یزدان گفتنه رها وحشت زده در اتاق رو باز و به داخل میره. رها رو میبینه با صورتی خیس از عرق که مدام در خواب یزدان رو صدا میزنه و ناله میکنه. لحظه ای اشک روی صورتش جاری میشه. خدایا این دو تا چه مشکلی دارن؟ چرا زندگیشون داره نابود میشه؟ کی مقصره؟ همینطور که تو فکرش با خودش در حاله کلنجاره دست پیش میبره و به آرومی رها رو تکون میده)
- رها... رها جان... عزیزم...
- رها با وحشت چشمها رو باز و خیره به مقابلش نگاه میکنه. و دوباره یزدان رو صدا میزنه.
- رها عزیزم آروم باش داشتی خواب میدیدی.(آروم موهاشو نوازش میکنه)
- رها کم کم به حال بر میگرده و همه چیز ناگهان به یادش میاد.و اشک بی مهابا روی صورتش جاری میشه.
- آروم عزیزم. آروم باش
romangram.com | @romangram_com