#عشق_چیز_دیگریست__پارت_202
- گیتی که از غم رها درد میکشه آروم برای اینکه رها اشکش رو نبینه پشت به رها می ایسته و خودش رو مشغوله در آوردنه ترشی میکنه.
- رامین(پدر) با نگاهی غمگین از روی صندلیش بلند و روبروی رها میشینه و قاشق رو از دست رها بیرون وپر میکنه و مقابل دهان رها میگیره. رها تنها به تکان دادن سر مبنی بر سیر بودن اکتفا میکنه اما رامین با جدیت لبخندی پدرانه روی صورتش میزنه و دوباره قاشق رو میگیره و
- رها یزدان که بچه بود وقتی بد غذایی میکرد قاشق رو پر میکردیم جلو دهنش و میگفتیم هوا پیما میخواد بیاد... آآآآ... بدو رها.... هواپیما اومدا.... ناخوداگاه خنده ای روی لب رها نشست و دهانش رو باز کرد. رامین قاشق رو در دهانش گذاشت و با لبخند قاشق بعدی رو پر کرد.... کم کم اشک هایی گرم از روی صورت رها شروع به پایین اومدنه دوباره کردن و هر قاشق رو با اشک به دهان میکذاشت
- رها دخترم بسه دیگه.... آدما همه اشتباه میکنن خودتو انقدر اذیت نکن... اااا...
- (با اشک): ازتون خجالت میکشم.... من.... من....
- شیش... هیچی نگو رها... هیچی.... ببین اگه قرار باشه اینجوری کنی اون غذا برا بچه ات زهر میشه... نمیخوای بچه ات رو اذیت کنی که؟؟؟ (اما ناخوداگاه تو ذهنش دوباره حرفهای پسرش اومد... چرا این دختر دقیقا میخواست بچه اش رو اذیت کنه... نه میخواست نا بودش کنه... نا خوداگاه برای توجیه خودش و خط کشیدنه روی حرفهای یزدان رو به رها)
- رها... بابا تو با یزدان مشکل داری؟ تو... به این خاطر بچه یزدان رو نمی خواستی؟
- پدر در انتظار پاسخ رها میسوخت و مدام به خودش همین وعده رو میداد که تنها دلیل همین بوده و قصور پسرش در خوشحال و خوشبخت کردنه رها. و رها داشت با خودش گلنجار میرفت. قطعا پدر و مادر یزدان نه از یاشا چیزی میدونستن نه از دلیل ازدواجه او با یزدان. حقم داشتن. پیش خودشون فکر میکردن مگه پسرشون چی کم داره که رها با عششق نخواسته باشتش... آره رها به خودش هم این حقیقت رو بارها اعتراف کرده بود که یزدان خیلی عالی بود. نگاه های مشتاق زیادی رو روی صورت یزدان دیده بود. نگاههایی که صاحبانش کم از او نبودند. حالا چه باید میگفت؟؟؟ باز هم یزدان رو خراب میکرد یا حقیقت رو... اگر حقیقت رو میگفت چی فکر میکردن؟اصلا چه حقیقتی؟؟؟ اینکه میخواست بچه اش رو بکشه چون دختر نبود؟؟؟ خوب چطور توجیهش میکرد اونوقت؟تازه کم کم داشت به عمق گنری که زده بود پی میبرد... شاید برای یزدان میتونست توجیهی بیاره اما برای اینها چی؟؟؟ ناچار سرش رو پایین انداخت دوباره و با صدایی آروم نه پدر یزدان برام هیچوقت کم نذاشت... اون... اون با من خیلی مهربون بود... اون منو می پرستید اما من... من... نپرسین بابا.... خواهش میکنم.... منو ببخشید. من.... من باعث شدم ... شما.... باید اون سیلی ها رو تو گوش من میزدین... من....(و بلند بلند زیر گریه میزنه و از آشپزخونه بیرون و به سمت پله ها و اتاق یزدان میره.)
- روی تخت میشینه و سرش رو زیر بالشت میکنه و زار زار گریه میکنه. بوی یزدان توی تختش هنوز هم قابل حسه. انگار این بو بهش آرامش میده. کم کم خستگی و فشار و استرس و همه اتفاقای امروز از پا میندازتش و به خوابی عمیق فرو میره. خوابی که در آخر باز بی خوابش میکنه. دوباره کابوس. کابوسی تلخ. یزدان رو میبینه با نگاهی سرد. انقدر سرد که به خودش میلرزه. با کودکی در آغوش. دست دراز میکنه تا دستای یزدان رو بگیره اما یزدان پسش میزنه.
- تو نخواستیش رها
- فریاد میزنه. نرو. تنهام نذار. اگه بری میمیرم. من از تنهایی میترسم.
romangram.com | @romangram_com