#عشق_چیز_دیگریست__پارت_201
- (صدای داد و فریاد مادر و پسر هر لحظه بیشتر اوج میگرفت که در باز و پدر وارد شد. لخظه ای گنگ به این صحنه فقط نگاه کرد. یاد نداشت تو تمام زندگیش صدای زنش یا پسرش اینجور بلند شده باشه. اما بد تر از تمام اینها دیدنه صورته عروسه حاملش بود. صورتی که کاملا مضخص بود کتک خورده. نا خوداگاه به سمت یزدان برگشت و دستش رو بالا برد و روی صورت پسر فرود آورد و ): صدا تو بیار پایین و گمشو بیرون از خونه من...
- (نگاهش رو به رها دوخت و با غیض): یاد ندارم این دست روی صورتم فرود اومده باشه که از صدقه سری جنابالی امروز نوشه جون کردم. ازت نمیگذرم رها. همزمان رو به پدر
- گم میشم بابا. اما قبلش باید حرفامو بشنوین.این که لال شده رو میبینی؟ میدونی امروز رفتم از کجا آوردمش؟ (با صدایی که از خشم میلرزیید): از مطب دکتر زنان. میدونی از چه اتاقی؟ بهت میگم. اتاقه جراحی... میدونی چرا؟ میخواست کورتاژ کنه... بازم بگم؟؟؟؟؟ (رو به رها): بگم رها خانوم؟؟؟؟ (با داد): برانکه بچه اش پسره.... بابا خیلی تحملش کردم. خیلی بابا... بیشتر از ده بار خودشو از این گور اون گور میخواست پرت کنه سر رسیدم اما به روش نیاوردم... آمپوله سقط از دستش در آوردم اما باز بهش فرصت دادم... اما دیگه بریدم. میفهمی؟؟؟ بریدم. (با قدمهایی سنگین به سمت در میره و قبل از خروج): حالا گورمو گم میکنم. بچه ام دستتون امانته. بابا مامان منو ببخشین.(و در رو به هم میکوبه و میره و با رفتنش گیتی و رامین (پدر) رو تو شوک میگذاره. شاید تو باورشون هم نمی گنجید که رها چنین کاری بکنه. اگه یزدان رو نمی شناختن بی شک میگفتن داره دروغ میگه. اما یزدان نه... سرش میرفت یک کلمه دروغ از دهنش بیرون نمی اومد.)
- (رها با سری خم شده رو به پایین از خجالت گوشه مبل کز کرده بود و هیچ کلامی بر لب نمی آورد. تو ذهنش مدام میگفت کاش لا اقل پیشه مامن برده بودم. اونوقت این سیلی ها رو تو گوشه خودش میزدن نه یزدان. اونوقت انقدر عذاب نمی کشید. اما حالا.... )
- سکوت سنگینی توی خونه نشسته بود. هیچکس یارای زدنه هیچ حرفی رو نداشت. ضربه اونقدر کاری بود که هنوز گیتی و رامین در تلاش برای هضمش بودن. گه گاهی رها با نگاههای پر سوال گیتی غافلگیر میشد اما حتی توجیهی هم برای گارش نمیتونست بیاره. دلش میخواست از اون مجیط سرد فرار کنه. قطعا ترجیح میداد تو خونه خودش بود و سرش داد میزدن، فحشش میدادن ولی با این سکوت و نگاهها زجر نمی کشید. حتی ترجیج میداد الان خونه خودش و یزدان بود و زیر کتک های یزدان بی هوش میشد ولی لااقل این سکوت... نه براش غیر قابل تحمل بود. با صدایی لرزان رو به گیتی
- گیتی جون میخوام برم خونه خودمون. میشه برام آژانس بگیرین؟
- (گیتی با ملایمت و نگاهی غمگین ): رها بذار یکی دو روز بگذره تا یزدان آروم شه. همه چیز رو بدتر نکن. اون یه مرده و الان غرورش جریحه دار شده. بهش فرصت بده. لجبازی رو بذار کنار.
- (با بغض): اما من لجبازی نمیکنم به خدا. اونجا راحت ترم.
- (گیتی با لبخند): مامان کوچولو ببینم نکنه من باز شدم مادر شوهر؟ تو که میدونی من جز دخترم به چشم دیگه ای تو رو نمی بینم پس دیگه از این حرفا نزن.
- (با صدایی آروم و سری پایین انداخته): ببخشید.
- رها ازم دلگیر نشو اما کارت غلط بود. اونی که باید ببخشه من نیستم. پاشو... پاشو خیلی خسته ای... پسر گلتم خیلی خسته شده امروز. پاشو باید یه چیزی بخوری و استراحت کنی.(آنگاه دست رها رو آروم میگیره و او رو به سمت آشپزخونه میبره)
- رها همچون کودکی بی پناه با سری پایین تنها به بشقاب نگاه میکنه. قطعا چیزی از گلوش پایین نمیره. این بغض لعنتی تنها چیزیه که دلش میخواد پایین بره اما انگار اینم خیال رفتن نداره.
romangram.com | @romangram_com