#عشق_چیز_دیگریست__پارت_200
- (دسته یزدان رو با غیض میگیره): من... من مامانه بچه تم. میفهمی؟
- خفه شو.(همزمان مقابل خونه مادر و پدرش نگه میداره و با ریموت در باغ رو باز و وارد میهشه. چند ثانیه بعد ماشین رو مقابل ساختمون پارک و در رو باز و با شدت میکوبه و به سمت رها میره و در سمت رها رو هم باز و از ماشین بیرون میکشتش.)
- (با ترس نگاهش رو به یزدان میدوزه و در حالیکه به دستش رو میخواد از زنگ دور کنه): یزدان تو رو قران. میخوای چیکار کنی؟ تو رو خدا یزدان نزن زنگو. غلط کردم. به خدا عین آدم سرمو میندازم پایین هر جور تو بخوای زندگی میکنم. قسم میخورم یزدان. تو رو خدا
- (اما یزدان کر شده بود. دست رها رو پس میزنه و با فشار زنگ رو به صدا در میاره و لحظه ای بعد در حالیکه رها رو هل میده وارد ساختمون میشه)
- (همزمان با ورودشون گیتی با لبهایی خندان به سمت در میاد و با خوشحالی اومدنشون رو خوشامد میگه اما درست زمانیکه چلوی در میرسه با دیدنه صورته خونین و قرمز و ورم کرده رها با وحشت لحظه ای مات رها رو نگاه و بعد با صدایی هراسان): ای وای رها؟؟؟؟؟؟؟ چی شده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ ها رها؟؟؟؟؟؟؟؟( و ناگهان نگاهش روی صورت منقبض شده یزدان ثابت میمونه و با عصبانیت رو به یزدان): گفتم کی این بلا رو سرش آورده؟ هان؟
- (با خشم دست رها رو ول و در حالیکه از کنار مادر و رها میگذره با داد و غلیظ): مننننن....
- (قبل از اینکه گامه دوم رو بر داره دستی با قدرته تمام روی صورتش فرود میاد و صدایی خشمگین): تو غلط کردی.... از خونه من برو گمشو بیرون... همین الان... فکر کردی مردی به دس بلند کردن رو زنته؟ هان....... منه مادر مرده که بهت ازین چیزا یاد نداده بودم.. نمی دونم از کجا یاد گرفتی. گمشو بیرون...
- ( دستش رو روی صورتش کشید. این سیلی براش در د داشت. این دومین باری بود که دست مادر روش بلند میشد. درست حدوده سی سالی از اون زمان میگذشت. اما اونبار مقصر بود. حقش بود این سیلی اما آیا واقعا این سیلی هم حقش بود؟
میدونست اینجا امن ترین جا برای گذاشتنه رهاست. مطمئن بود اگر الان رها رو برده بود خونه خودش این سیلی الان رو صورته رها خوابیده بود. میدونست گیتی عاشقه رهاست. هر وقت تو این مدت پیشش گله کرده بود و نالیده بود از رها حمایت کرده بود و یزدان رو هم بی تقصیر ندونسته بود. تنها کسی بود که زبونه رها رو خوب بلد بود.): میرم گم میشم حرفی هم ندارم ولی بعد از اینکه ازش پرسیدی و فهمیدی چرا زدمش.
- (با داد و در حالیکه رها رو تو آغوشش گرفته بود): به هر دلیلی که بوده بیجا کردی دس رو عروسه من بلند کردی. بگو غلط کردم. زود باش
- (با عصبانیت): پشیمون نیستم. حقش بود. برانکه زیر کتک خودم نکشمش آوردمش اینجا. بمیرمم نمیگم غلط کردم. این آشغال باید روزی هزار بار بگه غلط کردم.(با غیض رو به رها): چرا لال شدی؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟ بگو چرا زدمت... بگو لعنتی.
romangram.com | @romangram_com